تبليغاتX
ســـــــــایه شــــرما

اووووووه ه ه ه ..... پختیم از گرما!

به قول ننه خال  مث اینکه الان موسم خرک رنگن ها ( با ضم را)

جونم واستون بگه گرمایی اومده که مسلمان نشنود کافر نبیند!

گرد و خاک و غبار و بازم به قول قدیمیا برسات ( فتح ب ر ) و غیره تو گویی دست به دست هم دادن که دمار از روزگار خلق الله درآرن!

موسم خرک رنگن دیگه نمیشه کاریش کرد! کاش بودین و می دیدین و میکشیدین ( گرما رو میگم یه وقت فکرای ناجور نکنین ها!)

و باز جونم واستون بگه تو این مدت که نبودم کلی دلم واستون تنگیده بود راستشو بخواین با دایی جان رفته بودم مرکز استان که چش ننه خال رو جراحی کنیم ( کنن) البته فکر کنم به شما هم بدک نگذشت و از دست وراجی های من  راحت شدین!

تو این مدت که نبودم کلی وبای با کلاس اومدن که فکر کنم دیگه کسی واسه سایک و خاطراتش تره هم خورد نمیکنه از افسوس عماد گرفته  تا سلمو ( البته حیف شد وبک میده انصراف داد خدا به بازماندگانش صبر بده)

خوب بگذریم از مقدمه و این جور حرفا!

آقا مردیم تا ننه خال رو راضی کردیم تا چشاشو عمل کرد اونم فقط یکیش آخه به هیچ بهونه ای راضی نمیشد عمل کنه!

اول اینکه دایی جان با کلی شیرین زبانی اونو کشوند شیراز که :مادر جان بریم یه سر هم هوایی تازه کنیم و هم یه چک آپی

بعدشم تو شیراز با کلی الا التماس راضیش کرد که چشاشو به دکتر نشون بده که البته وقتی دکتر بهش گفت دوتا چشاش عمل می خواد کلی به دکتر بد و بیراه گفت و از خجالتش دراومد و البته دایی جان هم به موازاتش آب شد رفت زیر زمین ......

تا بالاخره با عمل یکی از چشاش راضی شد

دایی هم هاج و واج مونده که این سریال جومونگ چیه که  ننه خال حاضر نیس چشاشو عمل کنه و یه چن هفته ای قید سریال رو بزنه هر چی هم من بهش گفتم سی دیشو واست میگیرم بعدا" نگاه کن گفت: تو بد بی حساب اتکو از تلوزون ببنم چیدو ان!

بالاخره خدا رو شکر با یکیش راضی شد و قرار شد اون یکی رو هم بعدا" عمل کنه!

البته این ننه خال ما کلی هم تحلیل و تفسیر برای جومونگ داره که الان وقتش نیست و می ترسم باز صدای بعضیا دربیاد که این سایک دوباره پیرزن بازی درآورد و سر قصه رو باز کرد

پس تا باکس بعدی

 

به قول ما وبک نویسا نظر یادتون نره

حالا در باره چی ؟

من نمیدونم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت   توسط سایک  | 

سلام

سایک برای یه دو سه هفته ای رفته شهر به قول خودش هوایی تازه کنه ، من و مادر جان ( والده ماجده سایک) تو خونه موندیم و دل از آبادی نمی کنیم.

سایک رفته و این وبک رو به من سپرده که آپش کنم ولی از شما چه پنهون من قادر نیستم مثل ایشون بنویسم یعنی نمی دونم چی بنویسم ؟

گفتم اینا را بنویسم که اگه برای یه چند مدت وبک آپ نشد نگران نباشید که بالاخره سایک یک روز بر می گرده و سایت رو بروز می کنه

می خواستم یک غرل بنویسم ترسیدم مثل اون دفعه که شعری از فروغ نوشتم و به سایک برخورد این دفعه هم خوشش نیاد !

وب خودشه اختیارشو داره ( هر چند که طبق گفته مادر جان در منزل ما به جز وسایل شخصی هیچ چیز شخصی نمیشه).

 مخلص شما شرما

فعلا" بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت   توسط سایک  | 

به سختی آب دهنمو قورت دادم، خیس آب بودم و بوی کافور و گل محمدی  و .... کله مو می ترکوند.

برای چندمین بار مرور کردم با وجودی که هم سوالا رو می دونستم و جوابا رو هم ،  ولی باز یه جورایی دلهره داشتم:

س- خدایت کیست؟ ج – الله

س- کتابت چیست؟ ج – قرآن

س -..........

به خودم قوت قلب میدادم که: بابا تو که همش فوت آبی ، دیگه چرا اینقد می لرزی؟

***

بالاخره اومدن.

دو نفرو دیدم در حالی که یه چیزی شبیه چماق تو دستشون بود اومدن تو قبر، هر چه سعی کردم صورتشونو ببینم نشد یعنی یه جورایی تار نشون میداد.

عرق کرده بودم دهنم خشک شده بود می خواستم بگم :

-          آقا اجازه اس ما بریم آبخوری؟

که یکیشون با اسم کوچیک منو صدا کرد و گفت :

-          سایک ! میدونی برای چی اینجایی؟ اصلا" فکرشو میکردی که یه روز پات به اینجا وابشه و بیایی حساب رسی؟

( تو دلم گفتم : خدا این سوالا چیه؟  بهمون گفته بودن در باره کتاب و این چیزا می پرسن الان این چی داره میگه) با ترس و لرز بهش گفتم:

گفتم: آقا اجازه، قرار بود یه سوالای دیگه بپرسین؟ مث اینکه اشتباهی اومدین ؟

با قیافه ای اخمو جواب داد: خاموش ! سوالا لو رفته اونا رو عوض کردیم!

(تو دلم گفتم بخشکه شانس حالا خر بیار باقلی بار کن) گفتم :لااقل کتبی میدادین آقا، ما برای شفاهی آمادگی نداریم

بی خیال گفته من یکیشون که به نظرم رییس بود گفت:

-          یادته سال 86-85 تو درس آمار تقلب کردی و همش آمار آبکی میدادی؟

-          چرا سال 85- 84 با معلمت ساخت و پاخت کردی و بهت نمره داد؟  

خدایا این سوالا چیه میپرسه ؟ گیج شده بودم، گفته بودن این سوالا مال قیامته الان که وقت این سوالا نیس!

-          راستشو بگو چرا اینقد به سبیلای شرما گیر میدادی؟

-          آقا من! عمرا"..........

-          ساکت  شو دروغگو  چرا با وجودی این که سال سوم قبول نشده بودی بهت دیپلم دادن؟

-          چرا اینقد تو اون وبکت غلط املایی داشتی؟

 ( آقا این دیگه  کیه )

-          اون 300 میلیون رو چی کارش کردی؟

 داشتم شاخ در میآوردم

-          گفتم: آقا من ..... ( اون رییسه گفت:مربوط به همسایه بغلیه و یواشکی به زیر دستش گفت بهشون بگو یواشتر)

-          یادته  تو  اون وبکت چقد  مخصوصا" از داییت غیبت میکردی؟

-          چرا به رفیقات گفته بودی تو رو دکتر صدا کنن؟ فکر کردی دنیا بی حساب و کتابه؟

( خدایا اینا چی میگن) پاک قاطی کرده بودم اصلا" وقت نمی دادن جواب بدم یه بار که خواستم جواب بدم با عصبانیت گفت:وقت منو نگیر

-          اول تو بگو اون 700 میلیاردو واسه کی میخواستی؟

 خدایا من و 700 میلیارد...

-          باز رییس گفت : مث اینکه حساب و کتابا قاطی شده (رو به من کرد ) کاری به تو نداره مربوط به قبر  دست چپیه! و رو کرد به من:

-          یادته وقتی بارون میومد چقدر با موتور رو مردم آب می پاشیدید؟

-          چرا  ۷ ساله  که بودی وقتی بازی میکردین تو همیشه معلم میشدی؟

 ( خدایا...) هیچی نداشتم بگم با این ریز نمرات فکر کنم افتضاح بار بیارم!

-          بگم؟ بگم؟ بگم؟

( پاک گیج شده بودم نمیدونم چی میخواست بگه؟ اون که هر چی حق و ناحق بود بارم کرده بود دیگه چی میخواست بگه؟  ....)

-          می دونین چقد تو روزنومه تون به من توهین شده بیش از 320000 بار!

احساس کردم باز خط رو خط افتاده اینو از قیافه اون دو نفر حدس میزدم که رییسه به اون یکی گفت:

-          کفنشو درآر باید مجازاتش کنیم

گفتم: آقا زشته نکنین این کارو

بی خیال التماس من شروع کرد به کشیدن کفن که باز یکی گفت:

بالاخره نگفتین اون 300 میلیونو چی کارش کردین؟

چشامو باز کردم دیدم شرما در حالی که پتومو می کشید می گفت :

پاشو نماز صبحت قضا شد!

بلند شدم ولی هنوز انگاری می شنیدم یکی  اون تو میگفت تو اول قضیه 700 میلیاردی رو بگو تا منم جریان 300 میلیونی رو بگم!

و شاید این اولین باری بود که از دیدن شرما اینقد خوشحال شدم

سایک

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت   توسط سایک  | 

اينقد گرما فشار آورد که بالاخره والده ماجده اجازه استفاده از کنديشن( به قول دايي) گولر غازي( به قول زن دايي که به گمانم تا حالا دو سه بار سفر امارت رو زده بود تو رگ) صادر فرمود الغرض چفت و لنگرهای در سه دري ( که حالا شده بود يک دري) را کشيده کولر گازي رو روشن کرديم و منتظر جومونگ شديم. تا شروع فيلم هنوز خيلي مونده بود جاتون خالي نشستيم و کلي حرف زدیم و کلی چیپس و پفک خوردیم و کلی هم  خنديديم سه دری هم که  خنک خنک بود و منم مث ندید پدیدها یه جورایی با کولر حال می کردم. 

***

هي گفتم پشت لبش تازه سبز شده اينقد گفتم و گفتم تا اينکه  پسون پريروز که از حموم اومد بيرون ديدم تيغ زده اون يه ذره سبيل هم که داشته بي خيالش شده. شرما رو ميگم!

تو دلم گفتم  بابا سبيل درآورده که در آورده چرا گیر میدین دیگه ؟  حساب کردم ديدم که لااقل  تو اين وبک سه چار بار تا حالا به سبيلاش گير داده بودم  جداي از اينکه هر روز و هر ساعت جلو والده ماجده يه جورايي بهش سرکوفت مي زدم ، طفلک شرما!

اصلا" اين شرماي ما بنده خدا بد شانسه  قرار بود دايي جان ( که يکي از طرفداراي پر و پا قرص سبيلاي کلفته ) براي يه دو سه هفته اي بره شیراز به قول خودش " ننمو( ننه خال بنده) اشببرم شیراز یک چک آپی اشبکنم "؛ بنده خدا شرما هم فکر کرده بود که حالا موقعيت مناسبه هم دايي نيست و تا بياد سبيلاش دراومده و هم اينکه  تا بياد  براي بقيه خانواده  عادي ميشه و تا يه حدودي جو آروم ميشه اين بود که به فکر خودش زرنگي کرده بود و .....!

اما اينجاشو نخونده بود که دايي جان از هزارتا حرفش يکيش هم عملي نميشه...!

***

بهر حال نشسته بودیم که دایی جان با شش سر عیال مث آوار رو سرمون خراب شدن: دایی جان، زن دایی، ننه خال، 3 تا بچه قد و نیمقد.

-        یا الله

-        بفرما ( اینو والده ماجده به دایی گفت) مگه دور تو وانبسته؟(اینو به من گفت)

-        به نظرم شرما رفته بیرون یادش رفته درو ببنده (  من جواب دادم)

 دست بر قضا دايي يه جورايي عصباني بود نميدونم واسه چي؟

-          مگه نرفتي شيراز؟ ( والده ماجده گفت)

-          نه پتک دل امنااون! امگت ته امتحانيا تموون ببي بچيا هم شو ببرم ( دايي جواب داد)

-          ها، راست اگواش ، انده بهتره ( والده ماجده  گفت)

-          ..................................... ( سيگاري روشن کرد و اخمو نشست)

 يهو ديدم شرما اومد دم در که رسيد دايي جانو ديد عين گربه تام و جري آب شد ولو شد رو  زمين، چشاش تو چشای دايي قفل شد  و رمق شز دست و پا رفت!

-         س س  سلام

 دايي يه چند ثانيه اي هيچي نگفت اما مثل اينکه تازه متوجه شده بود گفت:

-    سلام و زهر مار، خسال ته کله بزن چرا چن دتيا سبيلت اتزت؟ خجالت بکش! يک دفه برو مانتو شلوار بر بکو ...............................................................................................................!

 مگه اجازه داد شرما حرف بزنه اصلا" اگه اجازه ميداد مگه شرما جرات داشت چيزي بگه ؟ تازه اگه جرات داشت چيزي بگه  مگه چيزي داشت بگه؟

( تو دلم خدا رو شکر می کردم که روزی  من بی خیال سبیل شدم دایی اونور آب بود. الهی شکر)

 بهر حال دخل هممون دراومد اينقد دايي جان  اندر فوايد سبيل داد سخن داد که مغز کلمو اشخه! اينقد هم اشگت زشته، نخوبن، اصلا" مرد و سبيل گشو، حالا خو زشت و گشي از دست افتده ....! که دلم ( با ضم ل) خسته اشکو!

 دايي کلي وعظ و نصيحت کرد خيلي چيزا رو گفت

ولي اينو نگفت که تو يه محيط در بسته که چن تاي ديگه نشستن ( و دست بر قضا کولر اونم از نوع گازیش روشنه ) نبايد سيگار بکشه!

اينو نگفت که نبايد با کفش رو فرش راه رفت!

اينو نگفت که نبايد پشت سر اين و اون حرف زد!

اينو نگفت که تا يه مشکلي پيش اومد نبايد خر  به خرمن بعضیا انداخت!

اينو نگفت که ......!( کلی چیای دیگه..)

 آره دايي خيلي چيزا رو گفت ولي خيلياي ديگه رو هم نگفت!

***

دلم به حال شرما سوخت، که نیومده خونه دم  در سه دری دست و پاش شل بد  جک اشزت اشنست و لام تا کام هم حرف اشنزت و دایی که ندونم از کجا شبارون تا ششاون دق دلیش لی سر شرما خالی اشواکو (با لهجه میده ای بخونین)

حيووني شرما

 و جومونگ رو هم نديديم

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت   توسط سایک  | 

به دایی گفتم : دایی جان اینکه تو میگی خسال ته کله بزن میدونی خسال غلطه باید بگی غسال!!!گفت : خسال ته کله بزن ، غلط زیادی مکو، تو زهر ادونش!(ببخشید اگه بد آموزی داره)

به والده ماجده گفتم: ماماجون! تو که میگی فکس میدونی فکس غلطه باید بگی فاکس؟ 

گفت: این فضولیا به تو نیومده!!(بازم ببخشید اگه بد آموزی داره)

( راستشو بخواین نه جرات داشتم اینو  به دایی بگم نه به والده ماجده، فکر کردم اگه بگم خیلی احترامم کنن این جوابا رو بدن)

به شرما گفتم : شرما جون ! تو باکس قبلی که من نوشتم dis  نشدم مگه  این کلمه غلطه ؟

و شرما با کلی فیس و افاده پوز خندی زد و بدون اینکه سرشو از رو کتاب زبانش بلند کنه  جواب داد: حالا مگه چی شده؟ ( اینه دیگه ، آدم بی ظرفیت که میگن اینه ! یه سوال پرسیدم برای جواب دادن کلی افاده می کنه)

گفتم: یادته نظر دوست عزیز میدی رو پاک کردی؟

گفت: آره ، مگه چی شده حالا؟

گفتم: هیچی یه پیغام گذاشته و کلی غلط املایی از نوشته ها گرفته از جمله همین dis  که گفته dc  درسته؟

گفت: آره دیگه، می خواستی درس بخونی تا بیسواد بار نیایی!

همین!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

اوووووووه ..... یه نسخه پیچیده و کلی غلط املایی گرفته( دوست عزیز میدی) رو میگم ، البته یه جورایی حق با ایشونه، ولی از قدیم ندیما گفتن: از کوزه همان تراود برون که در اوست ( یا یه چیزی تو این مایه ها)

راستیتشو بخواین بیشتر از این وسعمون نیس، یعنی نه اینکه نخوایم آقا، میخوایم نمیشه! برای پر کردن یه باکس کلی وقت صرف میکنیم  تا به قول hacker  عزیز چارتا کلمه قلمبه سلمبه پیدا کنیم بچاپونیم تو این وبک فکسنی( سین مشدد) خداییش شما هم زیاد سخت نگیرین!

آقا ما خیلی زودرنجیم، دلخوشیمون همین وبک درپیته و آمار بازدیدکننده ها، یه وقت دیدین غیب شدیم رفتیم اونجایی که عرب نی انداخت!

آقا ما سعی می کنیم غلط ننویسیم ولی شمام زیاد گیر ندین ، یه جورایی نشه این شرمای لاکردار بشینه هر هر بهمون بخنده و مام جلو در و فامیل یه سکه سیاه بشیم!

آقا درسته ما درس نخوندیم یعنی نشد بخونیم  خدا نصیب نکنه رفیق ناباب آقا، هی می خواستیم بخونیم اومدن دنبالمون که بریم یه دور بزنیم! گفتیم اگه نریم ناراحت میشن آقا مام  رفتیم!

آقا تا چشم باز کردیم دیدیم کلی امتحان پاس نشده داریم و کلی نمرات بلا نسبت شما زیر ده!

آقا اونوقتا نمره مستمری و این چیزا نبود ، نه که نبود آقا، بود ولی خیلی کمتر بود آقا، معلما هم خیلی گیر می دادن ، آقا مثل الان نبود که دانش آموز نمیره امتحان بده میگن جفت ماده قبول شده، همه این چیزا یه طرف رفیق ناباب هم یه طرف آقا، اگه طرف سومی هم باشه آقا بابا هم که بالای سرمون نبود، آقا اجازه نه اینکه نبود بود ولی حضور نداشت ، بنده خدا اونور آب عرق می ریخت و کار میکرد( و الان نیز) مشاور پشاور خوبی هم نبود، آقا اجازه ، اگه ما بخوایم اسباب درس نخوندمون رو بگیم مثنوی هفتاد من کاغذ میشه و اشک همه در میاد( مث اشکای خودم که الان رو کیبورد می ریزه)

خلاصه این شد که تو درس خوندن موفق نشیم ، ولی خداییش رو بخواین بچه نا اهلی نیستیم، آقا خدا نکرده فکر نکنین حالا که درس نخوندیم اهل بک و برنامه ای باشیم، نه خدایی نه

حالا که اینجوری شد بذارین بگم دوست دارم حالا که نشد درس بخونم وقتش که شد برم خدمت ، آقا اجباریمونو بگذرونیم بچسپیم به کار، مرد و مردونه کار کنیم آقا جونمون رو برگردونیم ولایت ،( آقا آخه باید تا کی غربت بکشه)، بچسپیم به کار  و هم خرجی خونواده رو در بیاریم هم اگه شرما خواست ادامه بده بره دانشگاه مث من کم نیاره ، آقا درسته یه وقتایی با هم جر و بحثمون میشه ولی خداییش دوسش دارم، آقا نا سلامتی داداشیم ما!

......

آقا اگه اجازه بدین برم که کم کم به هق هق افتادم!

.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت   توسط سایک  | 

آمد به سرم از آنچه می ترسیدم

خسال ته کله بزن پاک اتکو؟( این دفه اینو دایی جان نگفت من گفتم البته به شرما هم گفتم)

آخه این اخوی ما بدجوری شورشو درآورده ، نه که حالا یه دوسه باری اجازه دادم مطلب بچاپونه تو وبک! (دو سه بار که نه یه بار، که اونم خراب کرد)

نه پسورد مسورد کامی و وبک هم دم دستشه!

نه که تازه پشت لبش سبز شده و اینتر و  اونتر بلده فکر می کنه عقل کله!

نه که  والده ماجده سفارششو کرده!

نه که یه جورایی بچه ننه س!

اصلا" نصف حقشه  دایی جان بهش گیر بده !

اینقد والده ماجده بهش رو داده که کم شده یه جل بندازه و سوراه مون بشه!

.....

ببخشین اصل ماجرا رو یادو رفت بگم( مگه این شرما واسه کسی هوش و حواس میذاره)

 

چهار شنبه ناهار نخورده گفتم حالا که والده ماجده تو آشپزخونه سرش گرمه و مشغول سور و سات ناهار، از فرصت استفاده کرده یه دستی به سر و کله وبک کشیده به خیال خودم زرنگی کرده باشم!

داشتم نظر دوست عزیز میده ای رو میخوندم که والده ماجده ندا درداد که"

- سایک چه نشسته ای که کپسول اجاق تمام شده و کار گرم کردن غذا معطل  مانده! بپر بیا که جومونگ شروع میشه! ( آخه شبش چون دایی جان اینا اومده بودن نشد درست ببینیم و والده ماجده هم یکی از طرفدارای پر و پا قرص این سریاله مخصوصا" خانم  سوسانو که والده ماجده میگه اون یه جورایی منو یاد یانگوم میندازه( به حق چیزهای نشنیده)

من فلک زده هم بی اینکه دیس((dic بشم بدو به طرف آشپز خونه ، تا من برگشتم دیدم شرما نشسته و.....!

 

- چو کر اکنش؟( اینو من گفتم)

- هیچه، کر نظرات اموخند موند تایید بکنم که... ( اینو شرما جواب داد)

- خسال ته کله بزن پاک اتکو؟(  بازم من گفتم، البته سه چار تا چیز دیگه هم گفتم که اونا رو نمی گم بدآموزی داره)

مثل همیشه سرشو انداخت پایین بدون معذرت خواهی رفت. کجا؟ مثل همیشه! حضور والده ماجده تا هم شکایتی کرده باشه و هم ار معرکه در رفته باشه.

....

رادو ته اینتر نتشُ ها؟ ته قبض ادفه با، راست فکس اکنم اسی بوآتو! مه بی اوسار گله ش( اینو از تو آشپزخونه شنیدمُ خدا به دادم برسه نمیدونم این شرمای لاکردار چه راست و دروغایی به هم بافته)

نظر دوست عزیز که پاک شد ( شرمنده) دوباره گیر دادنای اینترنتی هم شروع شد همش به خاطر دخالت بیجای شرما تو کار سایک

نمیدونم چرا ما باید به خودمون حق بدیم تو کار هر کس و ناکسی که به ما ربطی هم نداره دخالت کنیم ها چرا؟

-          بدا که جومونگ شروع بد، چاشت هم کر سرد وبی!

-          ...........

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت   توسط سایک  | 

۱

یادمه تو کتاب حرفه و فن راهنمایی از پیچ و مهره به عنوان یکی از اتصالات جدا شدنی نام برده بود البته این یکی از فواید پیچه که با اون میتونیم کلی چیزا رو بهم وصل کنیم و خداییش تصور یه زندگی بدون پیچ خیلی ترسناکه! خدا بیامرزه  مخترع  پیچ رو که کلی به خلق الله حال داده!

البته پیچای دیگه هم تو زندگی ما نقش داره مثلا" همین پیچ تو جاده ( مثلا" پیچ کرمسته یا همین پیچ بنوbenow خودمونکه سالی کلی رو راهی بیمارستان می کنه ( بلا به دور باشه اینشاالله) بگذریم که حالا اکثر پیچامون استاندارد نیس و اصلا" به ما چه ربطی داره! بگذریم.

یه نمونه دیگه از پیچ و پیچوندن همون کاریه که بعضیا با خلق الله میکنن یعنی وقتی بخوان آدمو سر کار بذارن  هی آدمو می پیچونن این کار معمولا" یا تو ادارات صورت میگیره یا البته بین عوام الناس ( که خودمون هم یکیشون باشیم) اتفاق می افته که البته بعضی وقتا همچین بدک نمی نماید!

یه نمونه از پیچا معمولا" تو ساندویچ فروشیا وجود داره که اگه نخوای ساندویچت رو اونجا بخوری فروشندهه میگه اینجا میخوری یا بپیچم!

یه نمونه دیگه از پیچ هم پیچ روده اس! معمولا" به کسانی که خیلی ناتو باشن  میگن روده اش پیچ داره ( یا یه روده راس تو شکمش نیس)

یه نمونه دیگه از پیچ و پیچش( نمونه جعلی مصدر پیچوندن) هم معمولا" بین اعضای بدن اتفاق می افته مثلا" میگن فلانی گردنش پیچ خورد( خدا نکنه)

یه نمونه دیگه( البته آخریش) هم مثل گل پیچکه که از بس دور در و دیوار اطراف لول میخوره و می پیچه اصلا" شده گل پیچک ( که باز هم البته تو زندگی افرادی این چنینی ماشاالله هزار ماشاالله کم نداریم! خدا بده برکت)

۲

و باز تو همین کتاب راهنمایی می خوندیم که گیره از وسایلی که کمک میکنه که ما راحت تر بتونیم تو کارگاه کارمون رو انجام بدیم ( و البته خدا مخترع گیره رو هم بیامرزه)

ناگفته پیداست اقسام گیره هم داریم مثلا" همین گیر لباسی که خیلی به چشم نمیاد ولی خداییش کارش حرف نداره!

یه نمونه  دیگه هم اینه که مثلا" میری یه جایی و گیر میکنی و .....! و یا گیر می افتی ....!

یه نمونه دیگه اش هم همینه که مثلا" به خلق الله سر هیچ و پوچ گیر بدی و ....!

حالا بگذریم از کف گیر و گیر بکس و مشتقات اون....!

۳

ظاهرا" پیچ و گیره خداییش کارشون حرف نداره مث ماه میمونن ولی مصیبت زمانیه که این جناب گیر و پیچ دست به یکی کنن و قصد مردم آزاری داشته باشن! و یا بعضیا بخوان از این گیر و پیچ به کسی گیر بدن اونم از نوع سه پیچش( گیر باشه اونم نه یه پیچ، دو پیچ بلکه سه پیچ) خدا به داد برسه!

جون مادرتون اینقد گیر ندید! لااقل اگه گیر میدید از نوع ساده ش باشه نه سه پیچش که پدر صاحابشو در میاره

بابا یکی ما جوونا رو درک کنه داریم تلف میشیم اینقد به ریخت و لباسمون گیر سه پیچ ندین !

اینقد به موهامون گیر چند پیچ ندین!  آستین کوتاه می پوشیم گیر میدن بلند می پوشیم گیر میدن تو خونه میمونیم میگن طرف معتاده سوار موتور میشم میگن ولگرده موهامونو چپ بزنیم میگن چپیه راست بزنیم میگن راستیه سیخ بزنیم میگن خروسیه ....!

والله گیر دادن هم یه حدی داره! بعضی هستن به زمین گیر میدن به زمان گیر میدن به آب گیر میدن به برق گیر میدن کافیه یه چیزی باب میلشون نباشه اون وقته که .......!

جون هرکی دوس دارین بیاییم به کسی گیر سه پیچ ندیم

نه شما بگین بد میگم؟

قربونتون سایک

(این مطلبو به سفارش شرما نوشتم آخه هنوز جریان سیزده بدر یه جورایی تو دلش مونده!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سایک  | 

و صد البته پدر نیز کمرسی نداد در این وانفسای گرانی از جان مایه می گذاشت و علاوه بر شهریه دانشگاه مبالغی گزاف به حساب سیبای پسر می ریخت تا پسرک در ایام تحصیل لنگ نماند.

اتفاقا" آن سال پسر هرچه منتظر ماند در حساب سیبا خویش اثری از حوالجات ندید دلواپس گشته به عزم دیدار پدر و همچنین بهبود اوضاع اقتصادی راهی میده گشت .

پدر را دید الاغش را فروخته بارتنگی در بغل کنجی نشسته هذیان می بافد و لاطائلات می گوید.

از اطرافیان جویای حال شد، احوال گفتند.

بارتنگ از پدر گرفته درونش را می نگرد کلی دفتر می بیند از حساب روزانه گرفته تا دفتر کل و معین

در این اثنا پدر به گفتار می آید :

فرزندم ! این دفاتر را که می بینی حاصل عمرم باشد کلیه طلبهایم از اهالی را اینجا ثبت نموده ام زنهار که گم شود! این بگفتی و چشم از دنیا فرو می بندد.

پسر نیز دست از دانشگاه کشیده به دنبال مطالبات پدر می رود اما ....

روایت کنند که اکنون که 153 سال از آن ماجرا می گذرد اولاد و احفاد آن مرحوم هنوز کاغذ کهنه هایی در دست به در سرای اولاد و احفاد بدهکاران رفته طلب طلب می نمایند اما هر روز به بهانه ای دست خالی برگشته و در کنج دیوار کذایی روز گار می گذرانند و پشه می کشند.

این بود شرح ماوقع مد علی خدا بیامرز و اولاد و احفاد که از بس به این و آن نسیه دادند خود به گدایی افتادند و البته مد علی مشت نمونه خروار است و داستان بدهی و نسیه و طلب داستانی است که در این ولایت پایانی ندارد

عمرتان با برکت

راستی از اونایی که نظر دادن هم  متشکرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سایک  | 

راویان اخبار و طوطیان شکر سخن شیرین گفتار چنین روایت کنند که در ازمنه قدیم( حدود 153 سال قبل) مـــــد علی نامی( مخفف محمد علی) مالداری عظیم بود که در قریه عمادده از توابع سبعه لار روزگار می گذراند. این مـــــــــدعلی که در کار تجارت بود به مدد میراث پدری و صد البته پشتکار و تلاش و بی خوابی های فراوان قافله ای فراهم کرده بود عظیم مرکب از چند صد ا شتر که آواز زنگ آنها از قریه باغ شنیده می شد و گوش فلک را کر می کرد این قافله چنان بی دنباله بود که تی و دم ( ti o dom) نداشت به نحوی که سر قافله در میدان اصلی تنب شهرستو بود و ته قافله در رود خانه احمد سلطونی به چرا مشغول!

باری ؛ این مــــــــد علی اوان کار بار آوردی از جای های مختلف ، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد،  از پارچه ادویه جات و نباتات ( جمع جعلی نبات) و دواجات  و دیگ و دیگ بر گرفته تا کارت اینترنت و کارت شارژ موبایل و رادیو و صد البته بعضی مواقع دور از چشم مامورین رسیور و ماهواره.....

حجره ای عظیم داشت در تنب شهرستو جنب کارگاه باروت سازی استا عبدالله که ساعتی از مشتری خالی نمی شد.( به سبک مجمع روستای دشتی)

الغرض سالی به این منوال گذشت و اهالی مشاهده نمودند که از قافله کیلومتری اشتر هر روزا شتری آب می شود و از حجره نیز تعدادی اقلام کسر میگردید، احوال پرسیدند مـــد علی  پیری و ضعف را بهانه می کرد

تا اینکه سالی دیگر برآمد و دیدند قافله اشتر مـد علی به خری نحیف و مردنی تبدیل گشته و آن حجره عظیم کلا" به بارتنگ( با ضم ت) الاغ منتقل گشته نه آهی در بساط  او مانده و نه حوصله ای در خر لاغر و نحیف که حتی حال نداشت پشه های دمش را بجنباند.

.

بعد از مدتی مـد علی را دیدند که در سایه دیواری می نشیند ، به گوشه ای زل میزند و لام تا کام حرف نمی زند ؛اما بار تنگ را همچنان از خود جدا نمی کند کسان احوال می پرسند جوابی نمی شنوند!

این مـدعلی را پسری بود که در دانشگاه آزاد جیرفت درس میخواند و سالی یکبار به دیدن پدر می آمد......

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

خدا وکیلی آدم شاخ در میاره وقتی می بینه این همه بازدید کننده داره اما  دریغ از یه نظر

حالا اگه خواستین ادامه داستان رو بشنوین بگین تا بقیه شو هم بنویسم اگه نه هم که جل و پلاس جمع کرده در این وبک صاحاب مرده رو تخته کرده کرکره را پایین کشیده رو به قبله منتظر عزراییل بخوابیم

مصراع  شعر:

این دل شکسته بهتر!

آخه جانم  یه خورده تحرک هم بدک نیس()   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سایک  |