تبليغاتX
ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

نوشته های طنز این وب را جدی نگیرید!(میده از نگاه طنــز)

اوه ه ه ه ! سوتفاهم نشه !!! منظورم از ترانه اون ترانه خانوم نیست که باز بیاد گیر بده و اون یه چی بگی ما یه چی بگیم بعدش اون یه چی تر بگه ما هم...! لعنت بر شیطون

***

نمیدونم جن زده شدم یا شیطون رفته تو جلدم و یا خدا نکرده خونمون شده خونه ارواح؟ همین چن روز پیش بود که داشتم  گلاب به روتون ، روم به دیوار از بغل دسشویی  خونه رد میشدم صدای کسی رو شنیدم که داشت زیر لب من من ( با کسر ر) می کرد هر چن که تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم و رد شدم!

یه روز دیگه  عین همون صدا رو از تو حموم شنیدم بازم...

اون شبی که برق رفت یادتونه؟ رفتم خونه نعوذ بالله !! از ترس نزدیک بود قبض روح بشم!!!

از تو دهرز ( به فارسی دالون)یه موجود سیاه وحشتناک کنار مجلس دیدم که هی می رفت پایین و میومد بالا می خواستم برگردم غیرتم اجازه نداد با ترس و لرز رفتم جلو دیدم داره ترانه سیاه نرمه نرمه رو میخونه و هی دولا و راست می شه

***

لااله الاالله

بازم این شرمای لاکردار

داد زدم شرما این چه وضعشه مردم از ترس

حیوونکی شرما خودشم جا خورد و ترسید

***

از شما چه پنهون  این شرما ما یه چن صباییه که به سرش زده ترانه بخونه و اونشب هم از فرصت استفاده کرده و در غیاب من و والده ماجده چراغ برساتی گذاشته و داشته تمرین رقص و آواز می کرده!

خدا لعنتت کنه شرما

نگو پس اونی که صداش از تو حموم و بلانسبت دسشویی می اومد هم خودش بود

نه که حالا یکی از همشهریا رفته یه کلیپ خونده و خداییش خوبم خونده این شرمای عقده ای ما هم قصد داره یه کاست بده بیرون با اون صدای کره چناخش

والده ماجده همیشه میگه: خوبه آدم از خودش منشا باشه نه بره از بچه های دیگه تقلید کنه

اصلا" تو میده ما خدا نکنه یکی یه کاری بکنه همی آدمن که از حسودی بترکیه

مثلا" همین دبیرستان پارو که هرکی از راهنمایی دراومد میره اونجا برای درس خوندن بابا خودمون دبیرستان داریم کجا ول می کنین میرن

حالا اگه آدم یه خورده استعداد داشته باشه هم فبها ولی....

***

من شرمنده این والده ماجده وقتی گیر داد دیگه پناه بر خدا

اللهم احسن عاقبتنا

راستی این شکلک ها دیگه تو بلاگفا نیست؟


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت   توسط سایک  | 

فی الواقع سلام

یارو همچین با صورت میاد تو صورتت که برای چند ثانیه فکر می کنی فی الواقع تو رینگ کشتی کجی!!

جاتون خالی، دیروز عید بودو مسجد شلوغ پلوغ و کلی ماچوندیم و ماچوندنمون ( از شما چه پنهون فکمون پیاده شد)

جالب بود تو این گیر ودار دست گرفتن و این چیزا معلوم نبود چی بهم می گفتیم 

یکی میگفت تبریک عرض میکنم

اون یکی اینقد حواسش نبود که میگفت رسیدن به خیر

این یکی میگفت غم آخرتون باشه

......

هر کی یه چیزی میگفت خلاصه آشفته بازاری بودو خداییش خیلی خوش گذشت و یه فضای خیلی خوبی بود حیف جای اونایی که نبودن خالی بود

داشت یادم می رفت این اگه بگم جاتون خالی بلوف نیست ( البته اونا هم بلوف نبود ولی این یکی فرق می کنه) یه نم بارون خیلی قشنگ ار نوع بارون شمال!!!! دیروز صبح همه رو به وجد آورد و شاید خوشحالی بیش از حد بود که بعضیا جملات رو اشتباهی می گفتن و بعدش تلافیشو سرمون درآورد و اینقد هوا گرم شد که پدرمون دراومد

خلاصه بالاخره رمضون هم اومد و رفت ( ماه رمضون) و عید هم گذشت خداوند عاقبت همه رو ختم به خیر کنه

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت   توسط سایک  | 

من نمی دونم این نماز که تو می خونی چه جورشه؟

آخه جانم من!عزیز من! نماز هم یه آدابی داره حساب و کتابی داره ...!

اولین بار بود که دایی اینقد مهربون با شرما حرف می زد!

ظاهرا" دیشب که شرما رفته بود نماز دایی جون هم اونجا بوده و کلی ذوق کرده بوده ولی وقتی قیافه شرما رو می بینه حالش بهم می خوره و باقی قضایا!

عجب دوره و زمونه ای شده والله ، روز به روز شلوارها داره میاد (گلاب به روتون) پایینتر و پیرن و تی شرت داره آب میره و کوتاه تر میشه!!!

پسره تو رکوع و سجود یه دستش به شلوارشه که از بکشه بالاتر و یه دستش به تی شرت و پیرنشه که بکشه پایینتر آخه این چه نمازیه؟

آهان پس قضیه بازم نوع لباس پوشیدن شرماست بابا گناه داره دست از سرش وردارین

بیخود میکنه اگه این جور پیش بره فردا پس فردا با ..... !(ببخشید بدآموزی داشت سانسور شد آخه دایی وقتی عصبانی میشه می زنه سیم آخر)

بابا مسجد یه حرمتی داره نماز یه آدابی داره

بیچاره شرما که تازه می خواست  موتورشو روشن کنه امشب هم بره قیام  هاج و واج رو زین موتور عین مجسمه بی جون شده بود

خداییش دایی زیاد هم بیراه نمیگفت!

ولی طفلکی شرما هم اون شب بی خیال قیام شده بود و من سایک نام هم مونده بوده که بالاخره حق با کیه ؟

آیا اینکه شرما نره مسجد بهتره یا با این وضع بره مسجد!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت   توسط سایک  | 

این طور هم نیست که دلتون واسمون تنگ نشده ببخشید دلمون واستون تنگ نشده شده بدجورم شده ولی این زندگی لاکردار امان همه رو بریده خصوصا" هر وقت بخوای ....!

بابا بی خیال! خیلی بی جنبه شدیم هنوز نیومده فورا" با هم پسر خاله میشیم و می خوایم جیک و پیک زندگی همو بدونیم

بعد کلی وقت دلم هوس کرد بیام یه دستی به سر و روی این وبک بکشم البته با احتیاط

این که میگم احتیاط بیراه نمی گم والده ماجده وقتی فهمید دوباره از راه بدر شدم و می خوام آپ کنم در حالی که گوشمو می کشید گفت:

داری میری نت مبادا چه بادا در باره زندگی خصوصی کسی بنویسی یا به کسی بد وبیراه بگو ما حوصله جر و بحث و دادگاه و این چیزا نداریم که فردا شکایتت کنن و دادگاه و....

بعد هم با یه پس گردنی که چاشنیش کرد گفت:

حالا برو بشم چو اکنش!!!

ما هم من باب اطلاع والده ماجده گفتیم:

ما با کسی دعوا  نداریم

مخلص همه هم هستیم

از میده چه خبر گرفته تا صورتگر و عمادی ها و زشتکی و الی ماشاالله

ماشاالله چه ضرب دستی داره این والده ماجده

احتیاطا" تا اوضاع جوی نت دستم بیاد این دو خبرو بخونید تا بعد ببینم چی پیش میاد:


دیشب والیبال ماه رمضان به پایان رسید و تیم عبدالله جعفری اینا قهرمان شدن و کلی ذوق کردن

ناصر آینه دار اینا هم دوم شدن

هوا هم اینقد شرجی و گرم بود که انگار بندر عباس

الانم رعد و برقه و یه نم بارون جاتون خالی

هوای امروز مطبوع خوشگل و بهاری ( اونایی که نیستن حرص بخورن)

همین تا بعد

فعلا" بای


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت   توسط سایک  | 

1)

بابا این دیگه کیه؟

شرما رو میگم! این اخوی ما شاید از اون تریپ بچه هایی باشه که خیلی مجذوب خودشه و روزانه کلی وقت رو جلو آینه قد و براشو وارشو وارسی می کنه که مبادا چه بادا موهاش که اینوریه اونوری بشه یا مثلا" تی شرتش یه خورده از کمربندش پایین تر بیاد و خلاصه کلی از خودش خوشش میاد و از خودش متشکره! (پیف پیف)

***

با پسر دایی و شرما و اون رفیقمون قصد کردیم حالا که هوای میده اونور طاقته  و کولرها هم از نوع گازیش و آبیش به فس فس افتادن یه کلاس بذاریم و ما هم بریم مثلا" شما ل نرفته ( هر چند که تا شیراز بیشتر نرفتیم یعنی به دلایل کاملا" خصوصی نشد که بریم)

 خلاصه با کلی خواهش و التماس از والده ماجده  با شرما هر چه پول داشتیم رو هم کردیم وک وسایل و برداشتیم و به اتفاق پسر دایی و اون یکی رفیق راهی مرکز استان شدیم

با چی؟

با ماشین دایی که تازگیا برای این که حرص ما و والده ماجده رو دربیاره میده دست پسر دایی

***

 

ولوم سی دی: مافوق صوت

کولر : فول فول

خلاصه کلی جاتون خالی

2)

بعد از این که کلی راه رفتیم تازه یادمون اومد که مثلا" ما هم  مث بقیه آدما که میرن مسافرت میوه ای ،تخمه ای، پسته ای چیزی گیریم واسه خوردن ، نمیدونم کجا بودیم  که پسر دایی زد کنار و شرما مث آدمای تو فیلما گفت: افتخار می دین من برای براتون مشتی هله هوله بگیرم؟

منم کم نیاوردم و در حالی که خودمو رو صندلی جلو جابجا کردم گفتم: چه بهتر! اتفاقا" من خودم طرفدار پر و پا قرص اینم که به جوونا و نو جوونا میدون بدن

شرما پرید پایین و بعد از چند دقیقه در حالی که سه تا خربزه نیم متری و قد و نیم قد  تو دل و بغلش گرفته بود برگشت:

-          بفرماین

داشتم منفجر می شدم هم از عصبانیت  و هم از خنده یکی محکم زدم پس کله ش و گفتم:

-          آخه آی کیو ، عقل کل، تا حالا کی اومده تو ماشین در عین مسافرت خربزه خورده که ما بخوریم؟ حالا چرا رفتی یک و متر و نیم گرفتی لااقل یکی کافی بود!

در حالی که عینک آفتابیشو جابجا می کرد بعد کلی من من ( با کسر میم) کردن گفت:

-          آخه چند نفر دیگه هم بودن روم نشد یکی ور دارم ....!

هیچی در نهایت مجبور شدم خودم برم هم تخمه بگیرم و هم کلی میوه ماشین خور!!!

3)

پسر دایی در حالی که داشت دنده رو عوض می کرد با مسخره گفت :

- حالا خدا را شکر ماشینه یونجه  نداشت والا الان مث گوسفند باید کلی علف می خوردیم

امان از دست شرما!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت   توسط سایک  | 

این چند روزه تعطیلات تو ماه بهمن  که جمیع دوستان از اطراف و اکناف رو به سوی ولایت هجوم آوردن  و فکر کردن تو ولایت خبریه من و شرما تصمیم گرفتیم حالا که اوضاع و احوال یه خورده  آروم شده  جیم فنگ کنیم  از طریق لار بریم شهر گل و بلبل و هوایی تازه کنیم.  قلکامونو شکستیم و اندک پولی هم با کلی خواهش و التماس از والده ماجده به صورت وام بلاعوض گرفته راهی دیار لار شدیم ؛

کجا ؟

ترمینال مهتاب

***

این شرمای ما نمیدونم چی تو خواب دیده که تازگیا خیلی قانونمند شده مثلا" وقتی از مدرسه میاد کیف و کتابشو قشنگ میذلره سر جاش، دمپایش سر جای خودش و خلاصه خیلی منضبط شده و همیشه در حال سرک کشیدن به اینجا و اونجاهه که مبادا یه چیزی سر جاش نباشه که انوقت  آسمون به زمین میاد و دنیا کن فیکون میشه!

***

رسیدیم شیراز ، دیدم این شرمای ما قرار نداره و هی این پا و اون پا میکنه ، هنوز پیاده نشده بدو رفت سمت سرویس بهداشتی !

کیفا رو برداشتم و دنبالش رفتم

بعد از چند دقیقه صدای جیغی از اون تو بلند شد !

شرما که اومد بیرون پرسیدم چی شده گفت:

لاکردارا بی قانونی کردن قانونش اینه که شیر آب سرد آب رنگ و دست راست باشه و شیر آب گرم قرمز رنگ و  دست چپ، ولی نامردا عوضی بستن شیر آب سرد رو دست چپ با برچسب قرمز بستن وشیر آب گرم رو دست راست با برچسب آبی  و پیش اومد آنچه نباید پیش میومد

چون اگه شیر دست راست آب گرم باشه و شیر دست چپ آب سرد، یه آدم قانونمند که فکر میکنه شیر دست راست آب سرده و شیر دست چپ آب .....

خداییش عجب شیر تو شیری شده

-------------------------

*:آخرشم نفهمیدم چی شد و اصلا" چه ربطی بین صابون و قانون وجود داره ؟

اینم از آخرین آپ امسال تا سال دیگه خدا نگهدار

 

راستی سال نو مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت   توسط سایک  | 

هنوز هیچی نشده فکر کرده دکتراشو گرفته و داره اونور آب یه جایی که ما عقلمونم قد نمیده کار میکنه و خروار خروار دلار جمع می کنه و بلا نسبت شما بی خیال میده (زرشک)

هر چی هم بهش میگی بابا فعلا" بچسب به دبیرستان شهید کریمی نیا حالا کو تا خارج رفتنت گوشش بدهکار نیست که نیست

البته یه جورایی به والد ماجد ( پدر بزرگوار) هم برمی گرده بابا درسته که ما نتونستیم درسو ادامه بدیم ولی نه اینکه دیگه خل وضع باشیم و هیچی حالیمون نباشه حالا چرا گفتم به والد ماجد بر می گرده ملاحظه کنید:

از اون روزی که این جانب ( سایک سراپا تقصیر) طی یه بسته پیشنهادی اعلام کردیم که بابا جون دست از سر کچل ما وردارین و بی خیال درس خوندن ما بشین از یه طرف والده ماجده و از اون طرف والد ماجد طی بخشنامه ای مشترک موافقت فرموده اما تصمیم به یه جورایی تحریم گرفته  سر آب و نون دست این شرمای لاکردارو رو سر ما شستن و اینقد قربون و صدقه شرما رفتن که بعضی وقتا حالم از شرما بهم می خوره ( قابل توجه کمیته فرهنگی که هی کلاس آموزش خانواده بذارن)

ببخشید داشت اصل مطلبو یادم می رفت:

داشتم می گفتم هنوز هیچی نشده و تا استاس هم تنهایی نرفته ادعاش میشه که می خواد بره استرالیا و مالزی و قرقیزستان و نمیدونم کجا؟ می گه وقتی رفت دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه جالب اینه که والده ماجده هم باورش میشه ومث ابر بهار اشک میریزه که قربون بچ ( چ مشدد) برم اینکار و نکن 

مثلا" همین دیروز پسین بود که بازم شرما شروع کرد به ......... ( ببخشید این عبارت بی ادبی بود ننوشتم)        

که دایی جون هم رو حرفاش صحه گذاشت و گفت:

آره دیگه  احتمالا" آدم اونجا خیلی بهش خوش میگذره و یا مثلا" یه جاهایی داره که شاید میده رو یادش میره  دایی میگه بابا کسی که آب اونجاها رو  خورده( گلاب به روتون) دیگه میده کیلو چند؟

فتیله بخاری علاالدین خونه دیگه رمقی نداره ولی والده ماجده اصرار داره که نه یه سال دیگه کار میکنه و در حالی که داشت با بخاری کلنجار می رفت گفت:

نه بابا ؛ میده ای آخرش( رُ) میده ای ان! آدم هر جا اوشی دلُش ته میده ا ُ !

ننه خال هم با والده ماجده موافقه اما شرما میگه استرالیا که چه عرض کنم من اگه واسه درس خوندن برم استاس هم دیگه بر نمی گردم میده!

نمیدونم چرا شرما اینجوری شده ؛ والده ماجده می گه شرما چش خورده که اینجوری شده وگرنه شرما که اینجوری نبود چقد دلش به درس بود و صد برابر اون برای میده جون میداد

به این خاطر والده ماجده اجازه نمیده شرما بره شهر درس بخونه می ترسه بره شهر و اونجا زن بگیره و دیگه بر نگرده ( بر خلاف دایی که پسر دایی رو فرستاده شهر ادامه تحصیل بده) والده ماجده می ترسه شرما رو بفرسته استرالیا  و مالزی و قرقیزستان و مثلا" اکراین و اینا

ننه خال میگه : خوبه آدم که میره شهر درس بخونه برگرده مید ه به زادگاهش خدمت کنه حالا اگه شرایط کاری براش آماده نبود لااقل وقتی سال میشه بیاد یه سری به جماعت بزنه

دایی میگه خوب برگردن که چی بشه بابا دیگه اون دوره گذشت دنیا شده دهکده جهانی ( وا وا چه حرفا اصلا" چه ربطی به بحث ما داره)

خوب اینه دیگه چارتا مغز که برن بیرون میشه فرار مغزها ( به استثنای شرمای ما که اصولا" در مغز داشتنش شک می کنم آخه به جز چارتا نمره بیست و تی شرتای رنگ و وارنگ و شلوارهای نمیدونم چی چی کوتاه و این چیزا من دیگه هنری از شرما ندیدم و بعید میدونم مغزی تو کله ش باشه)

حالا نگید من حسودم من از خدامه اگه من چیزی نشدم شرمامون بره یه جایی درس بخونه تا لااقل جلو دایی و پسر دایی کم نیاریم و یه جورایی باعث افت کلاسمون نشه 

خداحافظ

مع السلامه الی اللقا

goodbye  see you later

( به سه زبان زنده دنیا هم خداحافظی کردم که نگید سایک بی سواده)

راستی عکس شرما رو هم اون بغل زدم البته نگاتیوشو خدایی قیافه ش و ببینین

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت   توسط سایک  | 

مولود اول از ماه یکهزار و سیصد و سی سه هجری قمری است با تنی چند از دوستان کسبه مقررنمودیم جهت امرار معاش و کسب روزی قافله ای ترتیب داده از ولایت به سمت دریا حرکت نماییم ،  مادر بچه ها را فرمودیم بار و بنه سفر را آماده نماید  که امروز و فردا راهی خواهیم شد.

روز چهارشنبه به اذن خداوند متعال  در معیت دوستان کسبه راه افتادیم! و بعد از چند روز طی طریق به مقصد رسیدیم. 

بعد از گهری استراحت دوستان را گفتم هرکدام کالایی را برگزیند تا اول سپیده دمان آن جا را ترک کرده راهی دیار خود شویم.

هر کدام از همراهان بنا به وسع کالایی را انتخاب نمودند، شب قبل از آن به دوستان سپرده بودیم که دقت نمایند کالایی مشابه نخرند که علاوه بر عدم توفیق در فروش باعث کدورت خاطر شود و کینه و دشمنی در دل بوجود آورد که علاوه بر خسران در این دنیا عذاب سرای دیگر را نیز در پی دارد. بدین سبب یکی تنباک برگرفته بود و دیگری از انواع پارچه، یکی دالات خریده بود و آن دگر پولکو و چه و چه این حقیر نیز ماهی متو را برگزیدم که شنیدم علاوه بر روستای خود در منطقه نیز مشتریانی عظیم دارد و به قیمتی گزاف توان فروختن!

الغرض صبح قبل از طلوع همراه با خروس خوان  سحر از خواب بیدار شده دوگانه ای بجا آورده بار و بنه را جمع کرده و یا الله گویان راهی گشتیم به امید آنکه خداوند از این مسیر روزی امان را فراخ گرداند.

در طول مسیر که از مناطق مختلف عبور می کردیم افرادی خواهان خرید کالاهای ما بودند اما ذوق رسیدن به وطن و تامین مایحتاج هم ولایتی های خود ما از فروش کالاهایمان بر حذر داشته بود که گفته اند چراغی که به خانه روا باشد در مسجد حرام بود!

الغرض بعد از چند روز خستگی و بدبختی  بالاخره در اوایل شب پنجم لطف خدا شامل حالمان گشته دیدگانمان به جمال اهل و عیال روشن شد و به مقصد رسیدیم . ناگفته نماند هر چقدر جهد آن کردیم که قبل از نماز مغرب خود را به میدان روبروی قلعه برسانیم این کار میسر نشد علت اصرار نیز آن بود که معمولا" اهالی محل بعد از ادای فریفه مغرب سری بدانجای زده و مایحتاج خود را از فروشندگان دوره گرد خریداری می کردند و خلاصه بازاری بود تماشایی!

شب را در منزل استراحت نموده و طبق عادت مالوف بعد از دوگانه صبح جهت فروش مال و متاع خود به میدان قلعه رفتیم که الان دیگر حکم میدان فروشندگان دوره گرد را داشت!

چارپا را به گوشه ای بستم و ماهی متوی خود را بر روی چند عدد گونی پخش نموده به انتظار مشتری نشستم

دوستان دیگر نیز از را برسیده و مشغول پهن کردن کالاهای خود شدند.

....

اولین فردی که آمد بعد از سلام و احوالپرسی  بدون خرید رفت و دیگری نیز...!

از تعجب همگان بالاتفاق دهانمان باز مانده و لال شده بودیم ساعتها بدین منوال گذشت نه کسی از ماهی متو سراغ می گرفت و نه از دالات و پارچه!

خدایا اینها را چه شده است ؟ مگر اینها نبودند که ما را به آوردن این کالاها سفارش کرده بودند؟

ظهر شد و خبری نشد !

نماز عصر را هم خواندیم و به امید مغرب نشستیم اما....!

همه هاج و واج مانده به اجناس روی دست مانده امان خیره شده بودیم!

در دل گفتم ای کاش ماهی های خود را در طول مسیر فروخته بودم بی گمان دیگر کسبه نیز در دلهاشان افسوس می خوردند و بر بخت بد خود لعنت می فرستادند.

بعد مغرب به این نتیجه رسیدم که باید جمع کنم بدون آنکه وقّه ای فروخته باشم ماهی ها را در گونی ریخته دست از پا درازتر به نزد اهل و عیال برگشتم!

فردایش نیز به همین منوال!

تصمیم گرفتم دیگر ماهی ها را در معرض فروش نگذارم و همه آنها را در خانه انبار کرده و خود و اهل خانه از آن استفاده بریم

حال ماهی را می شد برای خود نگه داشت بیچاره آنکه ان همه دالات و پولکو با خود آورده بود باید چه می کرد؟...

عصر روز سوم به حاجتی به سوی میدن قلعه رفتم از دور جماعتی عظیم دیدم که چون مور و ملخ از سر و کول هم بالا رفته و هر کدام کیسه ای و گونی ای بر دوش گرفته راهی می شوند با خود گفتم عجب فروشنده خوشبخت و فهمیده ای که دانسته است چه بیاورد! مشتاق بودم که هر چه زودتر هم فروشنده را ببینم و هم کالایش را

نزدیک تر که رسیدم بجایش نیاوردم دیدم غریبه است ! اما کالایش را که دیدم همان جا زانوانم شل شد و نشستم! قیمت را پرسیدم دوبرابر قیمتی بود که من می دادم!

خدایا چه می بینم؟ ماهی متو را می دیدم که جون کوهی بر روی هم تل انبار شده و دورتادور را مشتری فرا گرفته و چنان می خرند و می برند که گویی سال قحطی عظیم در راه هست!!!

خدایا مگر نه این بود که من این ماهی را چند روز این جا پخش و پلا کرده به ثمن بخس می فروختم و خریداری نبود ولی الان چطور شد در عرض دوشب مردم چنان نیازمند ماهی شدند و از این غریبه چنان تعریف و تمجید می کنند و چنان می خرند که انگار هم از قحطی بیرون آمده اند و هم قحطی ای دیگر پیش روی دارند!

من با این سن و سال نتوانسته ام راز این معما را بگشایم امید که آیندگان پرده از این راز عجیب بردارند

والله اعلم بالصواب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت   توسط سایک  | 

در سلول ناله ای کرد و روی پاشنه چرخید و پاسبان با صدای کرچناخش ( کَ ر َ چُ خ َ ) فریاد زد:

سایک شرما

هنوز شرمایش را نگفته بود دلم ریخت تو شکمم و نزدیک بود همان لحظه قالب تهی کرده جان به جان آفرین تسلیم نموده راهی دیار باقی شوم القصه دمپایی پوشیده نپوشیده در حالی که از ترس مثل بید می لرزیدم افتان و لرزان خودمو به پاسبان رسوندم اونم کم لطفی نکرده دستبند به دست منو به حیاط زندان برد.

اولای صبح بود گوشه ای والده ماجده مثل بارون بهار داشت اشک میریخت! زیر چشمی به اونورتر نگاه کردم دایی رو دیدم که عین خیالش نبود حدس میزدم الان چی داره میگه:

خَسّال تِه کله بِزن که هر چه بلا بر سرُت با حَقّتِن!

 

هنوز سرم پایین بود و زیر چشمی اطراف رو می پاییدم .

سرمو که بالا آوردم چوبه دار رو دیدم : ای بخت بابام، دیدی آخرش بدبخت شدم خواستم فرار کنم که پاسبانه با آرنج زد تو شکمم که یعنی حواس باشه

راهی جز اطاعت ندیدم و خودمو به قضا و قدر سپردم

زیر چوبه دار در حالی که طناب به گردن داشتم یه نفر اومد جلو مثل اینکه  می خواست چیزی رو از رو کاغذ بخونه

خیلی به چشمم آشنا میومد خوب که نگاه کردم دیدم هی بابا این که ......خودمونه! ولی نمیدونستم چرا میخواد منو اعدام کنه سرم گیج رفت حرکت لبهاش رو میدیدم ولی نمی فهمیدم چی میگه فقط چندتا کلمه به گوشم خورد

...... غرب زده اي....... بايد به خودت شك كني...... امر به معروف نهي از منكر......... مخالفم ... شما هم محكومي....محكومي....محكومي!

 

این عبارت آخریه مثل پتک ( با ضم پ ) خورد تو سرم ....

احساس کردم چارپایه زیر پام رو کشیدن احساس خفگی می کردم....!

و.....!

 

این برای دومین بار بود که از دیدن شرما خوشحال میشدم

شرما در حالی که با نوک پا مثل توپ فوتبال کمرم رو هدف قرار داده بود می گفت:

سایک! سایک! چرا ملافه رو پیچوندی دور گردنت! پاشو که هم  از تخت افتادی هم نماز صبحت قضا شده

-----------------------------------------------

نوشته های این پست رو به یه نفر تقدیم میکنم !

به اون کسی که دوست داره سر به تن سایک  نباشه(نوشته های طنز این وب را جدی نگیرید!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت   توسط سایک  |