تبليغاتX
ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

نوشته های طنز این وب را جدی نگیرید!(میده از نگاه طنــز)

اندر احوال بلدیه:

در راپورتی چنان خواندم که در زمانهای آتی با جدیت عقلای قوم و روسای قبیله تقدیر بر این نوشته که اداره بلدیه در این ولایت مستقر گشتی! این راپورت فی نفسه بدک نمی نماید اما در عجبم که برخی ازاهالی این ولایت که به قول رییس انجمن یا نیابت محترم و ایضا" کدخدای معظم شهریه جمع و دفع زباله های فعلی را ندادندی و امور را نابسامان بکردی واگر دادندی نیز با دلی اکراه! چگونه با بلدیه کنار خواهند آمد و گوش به فرمان سپارند؟

ثانیا" گیرم که این عوام بعدی از چندی زمام را به دست قانون سپارند و خود مطیع گردند و از این بابت بلدیه محترم را دغدغه ای نباشد!تکلیف این چارپایان زبان نفهم که شب و روز اسباب تصدیع اهالی را فراهم آورند چه خواهد شد و چه قوه قهریه ای توان آن داشتی که از پس این بارنابرداران مردم آزار برآید؟

گاوانی به هیات پیل دمان و به کردار شیر ژیان که هیچ مزبله ای از دست آنان نرهیدی! اینان چنان سر در بشکه های مذکور نمایندی که انگار سر در اخور اصطبل سلطانی و عجیب آنکه نه از های هوی آدمیان ترسیدندی و نه از زوزه شغالان و سگان و عجیبتر آنکه بعد از صرف غذا نیز بی هیچ ابایی در سایه ای بلمند و نشخوار کنندی نشخوار کردنی لطیف که هر که ایشان را بیند پندارد نان و کبابی صرف نموده اندی(؟) ! و من ندانم  که اینان چه وقت به سراغ صاحبان خود روندی که از محصولات لبنی آنان استفاده کنندی!

از این میان گاوی باشد به نژاد از سرزمین رژیم اشغالگر قدس به رنگ سفید زننده و لکه هایی که به سیاه می زند عظیم بی محابا و قوی هیکل که زباله دانی هر چند مرتفع و چفت و بست دار از دستش آسایش نداشتی و صد البته کسی از اهالی نیز زهره آن را نه که حتی بدو نزدیک شدی و به حدودش تجاوز نماید چه رسد به آن که آن را هی نماید!

از گاوان که بگذریم خران نیز دست کمی از همنوعان خود در خلقت نداشتندی و عجیب آنکه روز به روز نسل این طایفه در حال ازدیاد شدندی!شعر:

گل بود به سبزه نیز آراسته شد!

اینان نیز بلوار ورودی ولایت را جولانگه خود بکردندی و پاسی از شب گذشته  آنجا را قرق نمودندی و بساط عیش و عشرت بگسترانیدندی و گاه گداری آوازی گوشخراش از آن نوع که دانی نیز زینت بخش محفل خود کنندی و چنان به خوردن و خراب کردن اشجار بپرداختندی که روی غارتگران مغول را سفید نمودندی و در این میان کرنگران خود را نیز تعلیم خرابکاری و رقص و آواز دادندی !

از این دو گونه که بگذریم شغالان ددمنش ناخوش احوال نیز چندی است وقاحت را از حد گذرانده و بی خیال نظمیه و غیره در کوی و برزن پرسه زنندی و موجبات خوف اهالی خصوصا" نابالغان را فراهم نمودی! چنان شنودم  از قدما که این شغالان از سایه خود نیز بترسیدندی و این خلاف آن باشد که خود به عینه مشاهده نمودم! که اینان نه از تاریکی ابایی دارند و نه از روشنی و چنان دمار از مرغان و خروسان بینوا  درآوردی دمار درآوردنی عجیب! که بینوایان ندانستندی از کجا بخوردندی!

و اما پیشنهاد این حقیر ناقص العقل:

بر روی گاوان رمزینه ای بنویسند فوق محرمانه تا بدان وسیله به محض مشاهده صاحب آنان شناسایی بکردندی و بالطبع جریمه و جزا از هر نوع که اقتضا بکردی! خران را نیز جمع آوری نموده و حکم تبعید آنان را صادر بکردی به ولایتی بی آب و نان!تا بکشند جزای آنچه را در حق این ولایت بکردند!

سگان و شغالان را نیز ندانم که این نوع نه تابع مقررات باشند و نه حکمی را سزد که بر اینان رود!

تا عقلای قوم چه اندیشند؟

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت   توسط سایک  | 

با عرض پوزش که دیر شرفیاب شدم که در این کار قصدی نهفته بود و آن عکس العمل جمیع رفیقان بود  بر سبیل بازدید و احیانا" مرقوم نمودن آرای مبارک:

جناب انجینیر احمد خان به گمان از ولایت اندونزیا در دو نظر از باب نوشتارمان تمجید نموده و به به و چهچه نثارمان! که دست مریزاد و مرحبا که چنین نوشته ای و چنان نموده ای!

احمد جان بنده نوازی نموده ای! ترسم از این باشد که این حقیر بی جنبه و بی ظرفیت آنچه نوشته ای را باور آید و کیف و کتاب را به کناری نهد که چه نیازی به این باشد که ما خود علامه دهریم و نابغه زمان! بهرحال لطف عالی زیاد !

جناب مستطاب مانی الممالک نیز بر سبیل(با فتح س) انجینیر داد سخن دادی و این حقیر را غرق خجالت نمودی ! هر چند که این مطالب را منسوب به......میداند از قریه عمادده!

مانی جان به قول مولانا هر کسی از ظن خود شد یار من! بهرحال از حسن ظن شما بی اندازه سپاسگزارم ( بی ادبی نباشد:)

نازنینانی دیگر که ندانم از طایفه رجال این ولایت باشند یا نسوان محترمه(که بعید می نماید) حسابی از خجالت این بنده حقیر سراپا تقصیر درآمده اند و چندین الفاظ ناروا نثارمان نموده اند که: مردک این چه شیوه نوشتن باشد باری اگر در توانت نیست درست و بهنجار نوشتن کاسه و کوزه را جمع کن و در حجره را تخته نما و زحمت را کم کن!

عزیزی دیگر غلام نام که رقعه اش لرزه بر اندام نحیفمان انداخت و زهره کوچکمان را آب نمود ادعا نموده که ما برایش شاخ شده ایم و میبایست هر چه زودتر کرکره حجره را پایین کشیده و به قول ایشان گفتنی بذاریم باد بیاد!(نقل به مضمون)

خوب است این عزیز غلام باشد در عجبم اگر نامش رستم یا افراسیاب بود که دیگر کسی جرات عریضه نویسی نداشت! به روی چشم غلام جان سمعنا و اطعنا هر چه دیگر دوستان بگویند!

بر خلاف این عزیزان، سرکار علیّه مریم خانم با کلی ادب و تعارف از بروز نبودن وب گلایه نمود که عذر تقصیر میطلبیم !

باری عزیزان نمیدانم چگونه نوشتن که بر مذاق عزیزان خوش آید! شما بگویید!

دوستان عزیز میتونن نظر بدن مثل سابق بنویسم یا با این نثر قدیم! کدام بهتر است؟

یا هو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت   توسط سایک  | 

فصلي خواهم نبشت در باب حكايت موبايلك كه البته اين عصر به وفور يافت شود(به لطف موبايلك برره و انواع كارتهاي اعتباري) از نوباوگان و شيرخواره گان گرفته تا خرد و كلان مردان و زنان محترمه! اما حكايت استفاده از آن در ولايت ما طرفه حكايتي است شنيدني و البته عبرت آموز:

" فاعتبروا يا اولوالابصار"

از اين ميان جماعتي اند كه آداب ندانند موبايلكي به كمر چسبانده  در سفر و حضر، سواره و پياده، در حجره و مسجد همواره آن را روشن گذارند و خاموش نكنند خصوصا" در هنگام اداي فرايض!

پس اگر در وقت نماز با جماعت ناگهان يكي ترا آواز در داد كه:

"تو محشري"

يا شنيدي كه بگويد:

" تو خودت نمره بيستي، تو مث هيچكسي نيستي"

 يا تمجيد كند كه:

 " تو مثل گلي، ناز و خوشگلي "

 يا با لهجه اي افغان مانند بخواند:

" از اون بالا كفتر ميايه، يك دانه دختر ميايه"

 

 اصلا" به روي مبارك نياوري و خود را نبازي وسر را برنگرداني و حمد و سوره را معطل نكني كه مخاطب، تو نه اي! بلكه اين آهنگ ازآن شخصي نوكيسه باشد كه به تازگي موبايلكي ابتياع نموده و قصد فيس و افاده دارد! و عجيب نباشد اگر صداي اين خروس بي محل در هنگام نماز ميت نيز شنيده شود!( گمان ميرود اين جماعت كاربرد سايلنت موبايلك را ندانند )شعر:

چه نماز باشد آن را كه تو در خيال باشي   تو صنم نميگذاري كه مرا نماز باشد!

ديگر گروهي اند كه موبايلك را با جعبه آواز ( ام پي 3 پلير كنوني) اشتباه گرفته دو سيم از آن برگرفته و در سوراخ دو گوش نهاده در خلوت وجلوت سر و دست بجنبانند، جنبانيدني عجيب! سواره وپياده كه گهگاهي با حركت موزون دست وكمر نيز همراه باشد و هر كه ايشان ببيند ونداند بر چه حالند؛ در سلامت ايشان شك كند!شعر:

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست!

گروهي ديگر پيامك بازان حرفه اي اند كه در آني واحد دهها پيامك را از عرض تبريك و تسليت گرفته تا انواع مطايبه جات و هزليات و اشعار عاشقانه و بعضا"...به اطراف و اكناف عالم خاكي فرستند!بيت:

نشود فاش كسي آنچه ميان من و تست      تا اشارات نظر نامه رسان من و تست!

گروهي نيز شايعه سازانند ! شايعاتي كه ابليس نيز انگشت به دهن ماند و بر ايشان آفرين گويد! اين كسان كه تعدادشان شايد به انگشتان دست هم نرسد البته سهمي بسزا در انتشار اخبار و حوادث دارند!( خداوند همه را هدايت كند!)از مفردات:

ماري تو كه هر كه را ببيني بزني               يا بوم كه هر كجا نشيني بكني!

گروهي هم فارغ از پيامك و بلوتوث و اخبار و شايعه و .... موبايلكشان گاه گداري زنگ خوردي وفقط و فقط از آن استفاده تليفون مانند بكردي!تك بيت:

من از بازوي خود دارم بسي شكر                كه زور مردم آزاري ندارم!*

 

نكته اخلاقي:

پير ما گفت اي پسر! بنگر تا تو از كدام طايفه باشي ؟زنها ر از طايفه مغبون شدگان موبايلك نباشي كه در روز بازخواست  بابت كرده خود جواب خداي را بايد دادن و سزاي اعمال را بايد ديدن!شعر:

گندم از گندم برويد جو ز جو      از مكافات عمل غافل مشو

والسلام

 

پاورقي:------------

 در ارتباط اشعار با موضوع نگارنده نيز مشكوكم! به گمانم در حروف چيني و صفحه آرايي تخلفي صورت گرفته باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت   توسط سایک  | 

باب اندر احوال ليالي رمضان المبارك!

شهر رمضان المبارك سنه 1428

در اين فصل ذكري خواهم كرد در باب احوال جوانان اين ولايت در ليالي رمضان:

همه شب بعد از اداي فريضه خفتن و نافله تراويح جوانان جهت پر نمودن زمان فراغت به چند دسته تقسيم گردند:

گروهي سوار بر مركب خويشتن در يك چشم بهم زدني خاور و باختر ولايت را در مي نوردند! اين گروه كه بعضي اوقات وظيفه خبر رساني را نيز به انجام رسانند همه جا حاضر و آماده اند تا اندك اتفاقي را به سرعت برق باد بپراكنند و در اين مهم نيز گوي سبقت از اينترنت و رايانه ربوده اند!كه البته نگارنده نيز از اين طيف باشم!

دو ديگر (كه گمان ميرود منقرض گشته اند) در مكتبخانه دلشاد توري عظيم را علم كرده ، به دو گروه تقسيم شده و چيزي گوي مانند را به طرف همديگر پرتاب نمايند البته با دست و ساعد! و ساعتها بدون احساس خستگي بدين كار اهتمام ورزند!

سه ديگر در محلي باغو نام (كه احتمال ميرود در عهد دقيانوس تفرجگاهي بوده) در ميان خاك وگل با علاقه اي وافر آن چيز گوي مانند را كه ذكرش رفت  به وسط انداخته و جمعي (گمان ميرود ده دوازده نفر)به دنبالش روان و دوان و هر كه بدو رسدي لگدي نثارش كردي و آن بخت برگشته نگون بخت، سرگردان از اين سوي بدان سوي در حركت! و چه بسا زماني به جاي گوي همديگر را ضربه زدي و مشت ولگد حواله حريف نمودي! و شخصي نيز سوتكي در دست گاه گداري در آن دميدي و اعلام ضربه اي كردي و عجيب تر آنكه در ميان اين گرد وخاك عظيم عده اي ساعتها به نظاره اين بازي نشينند و شب را سحر كنند! حال چه لطفي در اين باشد ندانم!

من اين سه گروه را خود به عينه نظاره كردمي و چهارم را ندانم كه كيانند!

تا نمره اي و مطلبي ديگر دست حق به همراهتان!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت   توسط سایک  | 

 اندر عرض سلام و...!

ديشب نيت كرديم كمكي( با فتح كاف) زودتر بخوابيم تا صبح علي الطلوع همراه با خروس خوان سحر به نيت اداي فريضه صبح از خوابگه بلند شده راهي مسجد شويم! اما از بخت بد و از روي عادت هرچه بيشتر غلت خورديم كمتر خواب به چشمان صاب مرده امان آمد! هزار جور فكر و خيال از دنياي فاني تا عالم باقي؛ اما دريغ از ذره اي خواب، مگر دمدماي سحر كه آن هم بعد از اندكي والده ماجده از اندروني ندا در داد كه: وقت سحر است( خيز اي مايه  ناز!!) ...!

بگذريم از اينكه رمضان ماه خداست و دعاها مقرون به اجابت ! ولي آنچه مايه تكدر خاطر است بيدار شدن از خواب و راهي مكتبخانه شدن!

الغرض و اما امسال مكتبخانه را اوضاع و احوال ديگر است جناب شيخ حيدر كه پارینه را در عنوان مديريت عرض اندام نموده بود چنون نمودم* كه از مقام استيفا داده و رتق و فتق امور جاريه را به دست جناب ظهيري نامي از مملكت فسا؟ سپرده ( كه البته اوشان هم قبلا" سمت نيابت شيخ را داشته) و جناب سيد عباس خان قتالی نيز حكم معاونت دريافت داشته كه در حل و فصل امورجناب ظهيرالدوله را معاونت كند! تا چه پيش آيد!

حال بعضي از محبان نگويند كه چرا اين" سايك شرما" اخباري به قولا" سوخته را منتشر ميكند كه خود شرمنده ام كه دير آمدم و اصلا" در حضور عريضه نويساني چون س نجوا، ميده، وبلاگر عماد و ...نيت بر آمدن نبود اما چه كنم كه نگه داشت  افسار اين دل عنان گسيخته و لجام افكنده را بيش ازاين در تحمل اين بنده ضعيف و مريض احوال نبود و لاجرم شد آنچه شدني بود!

از اين كه تصديع اوقات فراهم نموديم و با لاطائلات  خود باعث پريشاني احوالتان گشتيم عذر تقصير ميطلبيم!

داستان اين موبايلك و موتور كذا هم انشاالله در نمره هاي آتي!

عجالتا" دست حق به همراهتان!

التماس دعا!

 

پاورقي------

* احتمالا" در اصل مشاهده نمودم باشد!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط سایک  |