تبليغاتX
ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

نوشته های طنز این وب را جدی نگیرید!(میده از نگاه طنــز)

(۱)

هر آتشي در سراي ما بلند شود از گور اين اخوي كهتر(شرما) باشد! در عجبم هنوز پشت لبش سبز نشده چنان خود را مقيد به مسايل ديني مي داند كه گويي از نسل جنيد بغدادي باشد و يا...!

در خوابگه بودم كه ناگه والده ماجده بانگ برآورد ه نهيب بر زد كه:

سايك! چقدر ميخوابي؟ خيز كه آفتاب بلند شده است و صداي تكبير و تسبيح از گلدسته مصلي به گوش مي رسد دير بجنبي به دوگانه عيد نخواهي رسيد!

تا اينجايش را علي الظاهر عادي مي نمود اما ديگ غضب زماني به جوش آمد كه افزود: نمي بيني شرما را كه پگاه هنگام از بستر بلند شده و مهياي رفتن به مصلي و زير لب زمزمه كرد: در عجبم اولاد اين زمان كه هر چه گنده تر مي شوند ..... ميشوند!

زير چشمي به اطراف نگاهي افكنده شرما را ديدم شق و رق ايستاده مقابل آينه خود را وارسي مينمايد، به ناچار بلند شده و في الفور لباس عيد پوشيده به اتفاق به مصلي رفتيم!

اما رسم اين ولايت در ایام عید چنان كه در ديگر جايها نيز مرسوم باشد بعد از اداي دوگانه عيد و استماع خطبتين حضار چنان به رسم قديم همديگر را دست دادندي و رو بوسي نمودندي تو گويي دير زمانيست كه يكديگر را نديده اند و در اين رزمگه نيز خويش از غريب نشناسند و به هركه رسند(حداقل) سه بوسه عطاكنند و سه بوسه نيز بستانند و حلاليت طلبند در عجبم كه نديده و نشناخته را چه جاي حلاليت طلبيدن! بهر روي بعد آن مردم سه گروه گردند خلقي عظيم عزم سراي قاضي القضات شهر كنند و در آنجاشكمي از عزا درآورند؛ گروهي ديگر به خانه يكي ديگر از سادات روند و در آنجا آنچه از غذا تدارك ديده اند تناول كنند و گروهي ديگر نيز به سراي بزرگ ملاها(يكي از قبايل) رفته و آنجا ناشتا خورند ناشتا خوردني عجيب و از نكات عجيب اندر عجيب اين تناولات خوردن برنج همراه با خورشت گوشت باشد در هر سه مكان كه به ظاهر به طبع هيچ تنابنده اي مناسب نباشد ولي چه توان كرد كه اين از قديم برجاي مانده و رسم قديم برانداختن نيز بزه اي عظيم باشد نزد خلق خصوصا" بزرگان

القصه بعد آن هر كس بنا به اين كه از كدام قبيله باشد به همراه قوم و عشيره خود عزم ديد و بازديد كند خويشان و نزديكان را و اين نيز سنتي بسيار نيكو باشد كه همه قوم از خرد و كلان ابتدا به عيادت روند بيماران را و سپس به در سراي ديگران رفته به تناسب سن به قصد عيد ديدني و جالب اينكه به هر منزل كه رفتي نيز چيزكي به عنوان شيريني عيد تناول كنندي!! و اين امر ادامه داشتي تا سه روز عيد، البته در نزد بعضي اقوام كه تعدادشان زيادتر بودي اين امر را پيوسته ادامه دادي  تا به سراي همه كسان قوم برونداگربيش از سه روز گردد نيز ابايي نباشد

بهر حال جميع اين سنن را كه از قديم به ارث رسيده و بعضي ديني بودي و بعضي عرفي بايد حرمت داشتن نسل بعد النسل و نبايد گذاشتن كه اين سنن تحت تاثير فرهنگ بيگانه فرار گرفتي كه به جاي عيد ديدني با موبايلك و اس ام اس  همديگر ياد كنند چنان كه نزد برخي اين رسم رواج داشتي

اللهم نعوذ بك من همزات الشياطين

آمين يا رب العالمين

 

(۲)

 جاتون خالي امروز تو ميده سيتي خودمون اينقد فعل ماچيدن و بوسيدن صرف شد كه نگو و نپرس:

ماچيدم             ماچيديم

ماچيدي            ماچيديد

ماچيد               ماچيدند

هر چند که دیگه آخراش نه من میفهمیدم چی میگم نه اون طرف مقابل، اصلا" قاطي كرده بودم به يكي ميگفتم:

-عيد شما مبارك نماز و روزتون قبول

يادمه يكي هم بهم گفت:

- رسيدن به خير مباركه انشالله

و....(چه درد سر تاتم)

بهر حال دست كس و ناكس رو گرفتبم و حلاليت طلبيديم و خسته و كوفته رفتيم خونه سيد و شكمي از عزا درآورديم جاتون حسابي خالي بود البته ما كم نياورديم  و خورديم آنچه از خوردني تدارك ديده بودن و خداييش بايد يه خسته نباشين بگم به سيد و خانواده محترمشون و بقيه كساني كه براي ملت در روزهاي عيد تدارك غذا مي بينن دستشون درد نكنه

بعد از ناشتايي طبق معمول قرار شد با خويش و قوم بريم ديد و بازديد از شما چه پنهون حوصله نداشتم يه جورايي مي خواستم از زير كار در برم ولي بدبختانه دايي چارچشمي منو مي پاييد دو سه تا خونه كه رفتيم حسابي كلافه شدم و گفتم هرچه بابآباد و زدم به چاك اومدم خونه و با موتورك رفتيم رو بلوار هوا هم بفهمي نفهمي سرد بود

اينهم از گزارش امروز عيد خبر ديگه اي كه قابل عرض باشه نيس از بارون هم که انگاري بايد بي خيال شيم

عید همگی مبارک

از اون عزیزانی هم که گاهی بر وفق مرادشون مطلب نمینویسم خیلی عذر میخوام حلالیت می طلبم منو حلال کنین

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت   توسط سایک  | 

برای اونایی که این جوری دوست دارن بنویسم

هلیم پزون

دلمون لك زده بود واسه يه ذره هليم؛ اونم هليم با گوشت گاو و مخصوصا"اگه نذري هم باشه بهر حال پيشنهاد سيد همان و آستين بالا زدن مردا و زنا همان به قول معروف از تو به يك اشارت از ما به سر دويدن

چيزي در حدود 40 تا 50 تا ديگ رو بار گذاشتن و از ساعتاي حدود 10 شروع كردن تو چش آسمون دود كردن و هر لحظه به تعداد جمعيت اضافه شدن هركس هم سعي داست واسه داخل خير شدن واسه يه بار هم كه شده  ملاقه رو يه دور تو ديگ بگردونه تا هم ثوابي ببره هم اگه فردا خواست شله بگيره نگن...!

مثل هميشه يه عده دست اندر كار بودند و نک و بد میکردن...! پشت سر هم ديگ آماده ميشد و پلمبش ميكردن(با خمير آرد) تا خوب بپزه . يه ديگ هم مخصوص پخت شلغم بود خداييش چسبيد تو اين هواي سرد : هواي سرد و دود و جمع دوستان و بخار شلغم و خوردن شلغم  آي شلغم خورديم بعد چن ساعت ديگه كماچ پزون بود آدم بود كه يه خورده خمير داشت دنبال يه جاي خالي ميگشت كه اونو تو آتيش بندازه: كماچ بود و روغن و مهويه، فكر كردم ديگه جا واسه خوردن هليم نمونده اين دفه بر خلاف هميشه از ساعتاي سه ونيم چهار شروع كردن به تقسيم آخه بعضي بچه ها اينقد به اين ديگا ناخنك زدن و زدن و اينقد نق نق كردن و اذيت كردن تا بنده خداها ذله شدن و تسليم كه بابا بياييد ببريد و دست از سر كچل ما ورداريد جالب اينكه تا ساعت 6 ديگه چيزي نمونده بود و كلي مردم دست خالي برگشتن بهر حال جاتون خالي

انشاالله بارون بياد و شما هم راه بيفتين بياين و ....! همين

 برای اونایی که اونجوری دوست دارن بنویسم

باب اندر پخت هلیم

ليل پنجشنبه سنه الف و اربعمائه و عشرين و ثمانيه بود كه خبر در شهر پيچيد كه ايهاالناس چه نشسته ايد كه انتظار به سر آمد و امشب هليم خواهيم بار گذاشتن هرچند كه سه روز قبلش را چنانكه كه ذكرش رفت مردم شهر را به روزه سپري كردند و در اين مدت نيز از سراي مردمان آنچه خيرات به صورت نقدينه بود توسط گروهي از نسوان جمع آوري گشته بود و البته گروهي ديگر اين بار مردان نيز به جستجو بودند فراهم نمودن هيمه وديگ  جهت پخت و پز.

بهر روي شب هنگام از همه نوع كسان جمع شدندي و ديگهايي عظيم را بر روي آتش بار گذاشتندي و آب ريختندي و ماده اي دربه نام نيز به آن اضافت نمودندي و پس آن گوشت از نوع گوشت گاو به غايت خوشمزه به درون آن ريختندي و از آن پس تا لحظه آماده شدن مي بايستي كه با چوبي گرز نام و يا ملاقه اي استمه نام از نوع بزرگش بي درنگ آن را هم زدندي تا ته آن نگرفته هليم بي كيفيت نشود بعد آماده شدن توسط مردي اينكاره غلام نام در ديگ را با خمير مهروموم نمودي تا احدي را بدان دسترسي نبودی و هم اينكه با آتشي ملايم در زير ديگ- با بخار- هليم حسابي بار انداختی آماده خوردن و در هنگام تقسيم نيز با ملاقه اي عظيم الجثه  كترز نام از هليم برداشتی و در ظرف مردمان كه بيشتر به سطلهاي چند كيلويي ميماند ریختی، بزرگي اين كترزها چنان هست  كه هريك بار ريختن كترز، سطلي چند كيلويي راپركردن كفايت كردي.اما در خصوص سطلها نيز آنچه به عينه مشاهده نمودم گويي هليم نه براي آمدن باران است كه مقدمه اي است براي آمدن قحطي! از شما چه پنهان گروهي از مردمان را ديدم سطلهايي در دست داشتي كه ده كترز به آن بزرگي را نيز ياراي پر كردن آن نبودي و گروهي ديگر نيز كل اعضاي خانواده را به دفعات فرستادي و هر بارسطلي بردندي و احيانا" تا سال ديگر ذخيره كردندي و در اين ميان گروهي دست خالي برگشتندي نا اميد كه با ديدنشان آدمي را جگر آتش گرفتي؛ در عجبم از آن گروه كه اصلا" ملاحظه ننمودي و تو گويي فردا پس فردايي سال قحط خواهد شدن كه ايچنين بي پروا به انبار كردن پرداختي( البته اینحقیر نیز سطلی فراهم نمودم خانواده را چه آن والده ماجده هشدار داده بود: که سایک مبادا که بدون هلیم و دست خالی به خانه آیی که ....)

باري؛

البته در اثناي پختن، پخش نواي دلنشين كلام رب العزه نيز از رسومات بودي كه امسال ندانم به چه روي اين اتفاق ميمون و مبارك روي ندادي

ديگر از رسومات در اثناي پختن هليم، پختن و خوردن كماچ است كه اين مهم نيز بي كم و كاست روي دادي و البته روغن و مهويه نيز خوشي خوردن را صد چندان نمودي

گروهي ديگر نيز ديگي به غايت عظيم بار گذاشته بودندي و در آن چند ده كيلو شلغم ريخته و چون پروانه به دورش ميگشتندي كه چه وقت آماده خوردن شدي تا از اين قافله نيز بهره اي برده باشند(ي)

به روي روزه گرفته شد شلغم و كماچ خورده شد هليم پخته شد و تقسيم گرديد و خورده شد و بعد اين چشم به آسمان دوخته داريم كه تا كي عنايت حضرت حق ما را شامل گرديدكه نمي فرو فرستد دلخوشی جماعت مسلمين را

اللهم انظر الينا بعين الرحمة و الرضا 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت   توسط سایک  | 

به نام حي دادار

چنين مي نويسد اين حقير سراپاتقصير سايك شرما نام از قريه عمدة البلاد كه:

نيت بر آن بود كه بقيت عمر را به گوشه اي  نشينم و لب فرو بندم و من بعد پريشان نگويم و دفتر را از اين لاطائلات بشويم، باشد كه خاطر نازك ياران نازك خاطر را  بيش از اين پريشان نكنم .شعر:

حافظ انديشه كن از نازكي خاطر يار

اما در مقابل  ابرام برخي ديگراز ياران صادق، انصاف روا نداشتم كه زبان در كام گيرم و دل دوستان بيازارم  لاجرم سوگند شكستم و به سروقت سايك شرما آمدم تا بار ديگر آنرا رونقي بخشيده شايد مايه انبساط خاطر ياران ناشناس گردد چرا كه كفارت يمين سهل باشد و دل دوست آزردن نه طريق مردي؛ شعر:

نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی / که ز دوستان یک دل سر و دست برفشانی 

نفسی بیا و بنشین سخنی بگـــــو و بشنو  / كه ز تشنگي بمردم بر آب زندگـــــــــــــــاني

باري؛

در اين ايامي كه روزگار اینترنت بر وفق مراد سايك شرما نبود و بخت كجمدار با ما سر ناسازگاري داشت اتفاقاتي در اين ولايت به وقوع پيوسته كه اخبار آن اگر چه نه بروز ولي بعد چند روز در وبك سينك نجوا منعكس گرديدي و مايه انبساط خاطر گشتي كه به قول وبك ميده تكرار آن باعث ملال خوانندگان گشتي!

اما نكته اي كه انعكاس نداشتي همانا نماز طلب باران بودي كه به دستور قاضي القضات شهر مقرر گرديد رعيت سه روز را روزه بگيرند پي در پي تا يوم پنجشنبه ،بعد از آن در شب آدينه هليم پزان باشد و دود به چشم آسمان كنند شايد بغضش تركيدي و بر ما رحمت آوردي و باراني چند فرو فرستادي شادي دل زارعين و ديگر اهالي، خصوصا" آناني كه دور از ولايتند و چشم به نوروزي دوخته اند كه شايد بهانه اي باشد آمدنشان را و نيز مقرر گرديد كه بعد از اداي فريضه جمعه نيز نماز استصقا به جاي آوردن در گوشه اي از صحرا طبق آنچه سنت رسول صلي الله عليه و آله باشد.

اللهم اسقنا الغیث و لا تجعلنا من القانتین

اللهم انا نستغفرک انک کنت غفارا" فارسل السماء علینا مدرارا" یا کریم

اللهم اسقنا عیثا" مغیثا" مریئا" غدقا" مجللا" دائما" الی یوم الدین

تا زماني ديگركه بخت سازگار بود و اسباب نوشتن فراهم در پناه حق باشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت   توسط سایک  |