صبحدم مرغ سحر با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولــــــی هیچ عاشق سخن سخت به معشــــوق نگفت
اینقد ننوشتم، ننوشتم وقتی نوشتم هم اینقد بد و تکراری نوشتم که اینجوری شد.
اصلا" وقتی صدای وبلاگر عماد هم دربیاد دیگه معلومه که یه جای کار حسابی داره میلنگه اونم چه لنگیدنی این پیام وبلاگر عمـــــــــاد
رو بخونید:
سلام.
تنوع ت کارت نی, فقط ادنوشتو , از بس که اتنوشتو م که حوصله امنون که نوشتیات واخونوم.
موفق بش...
راست می گه دیگه آدم 1000 تا دوست مث وبلاگر داشته باشه هم کمه!![]()
بگذریم
پسون پریروز رفته بودم لار، مث قدیم ندیما با مینی بوس، با مینی بوس کی؟ بماند
اوامر والده ماجده که انجام شد گفتم یه سری بزنم دو راهی فرمانداری شاید دست بر قضا دوستی،آشنایی، پدرآمرزیده ای رد شد و ما رو هم سوار کرد. داشتم میرفتم شهر جدید که از این فکر منصرف شدم گفتم برم بازار امام و اوضاع احوالی جویا بشم
چه زحمت تاتم طبق عادت اول رفتم روزنومه فروشی نه اینکه اهل خواندن روزنومه باشم نه ولی اهلش میدونن آدم با یه روزنومه زیر بغل تو بازار امام کلی کلاس میاره و البته کمی تا قسمتی هم شانس!
یه نگاهی به جراید انداختم باورتون نمیشه: صحبت نو گراش، صحبت نو لار، پسین دهکویه، بهار فیشور و نمیدونم لطیفی و فداغ و ....!
سرم گیج رفت بابا ما کجای کاریم با این همه ادعا با خودم گفتم ما رو باش که سرمون زیر برف کردیم و فقط به فکر چاردیواری خودمونیم !
یاد یه ترانه بستکی افتادم
شهر میده شهر علمن .......الخ!
الان نمیدونم دیگه چی بنویسم شما بگین یعنی این شهر علم نباید یه جریده داشته باشه؟ باور کنین خیلی عقبیم اونقد که هر چی هم گاز بدیم به ولایات همجوار نمی رسیم!
بحث ساختن برکه و مسجد و پارک محله و استادیوم و سالن و الخ به کنار؛ یعنی این اهالی شهر علم از پس انتشاز یه جریده برنمیان که مثلا" وقتی رفتیم روزنومه فروشی دلمونو خوش کنیم که لااقل با جریده خودمون کلاس بذاریم؟
نه شما بگین!
مخلص شما
سایک
