تبليغاتX
ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

نوشته های طنز این وب را جدی نگیرید!(میده از نگاه طنــز)

۱

یادمه تو کتاب حرفه و فن راهنمایی از پیچ و مهره به عنوان یکی از اتصالات جدا شدنی نام برده بود البته این یکی از فواید پیچه که با اون میتونیم کلی چیزا رو بهم وصل کنیم و خداییش تصور یه زندگی بدون پیچ خیلی ترسناکه! خدا بیامرزه  مخترع  پیچ رو که کلی به خلق الله حال داده!

البته پیچای دیگه هم تو زندگی ما نقش داره مثلا" همین پیچ تو جاده ( مثلا" پیچ کرمسته یا همین پیچ بنوbenow خودمونکه سالی کلی رو راهی بیمارستان می کنه ( بلا به دور باشه اینشاالله) بگذریم که حالا اکثر پیچامون استاندارد نیس و اصلا" به ما چه ربطی داره! بگذریم.

یه نمونه دیگه از پیچ و پیچوندن همون کاریه که بعضیا با خلق الله میکنن یعنی وقتی بخوان آدمو سر کار بذارن  هی آدمو می پیچونن این کار معمولا" یا تو ادارات صورت میگیره یا البته بین عوام الناس ( که خودمون هم یکیشون باشیم) اتفاق می افته که البته بعضی وقتا همچین بدک نمی نماید!

یه نمونه از پیچا معمولا" تو ساندویچ فروشیا وجود داره که اگه نخوای ساندویچت رو اونجا بخوری فروشندهه میگه اینجا میخوری یا بپیچم!

یه نمونه دیگه از پیچ هم پیچ روده اس! معمولا" به کسانی که خیلی ناتو باشن  میگن روده اش پیچ داره ( یا یه روده راس تو شکمش نیس)

یه نمونه دیگه از پیچ و پیچش( نمونه جعلی مصدر پیچوندن) هم معمولا" بین اعضای بدن اتفاق می افته مثلا" میگن فلانی گردنش پیچ خورد( خدا نکنه)

یه نمونه دیگه( البته آخریش) هم مثل گل پیچکه که از بس دور در و دیوار اطراف لول میخوره و می پیچه اصلا" شده گل پیچک ( که باز هم البته تو زندگی افرادی این چنینی ماشاالله هزار ماشاالله کم نداریم! خدا بده برکت)

۲

و باز تو همین کتاب راهنمایی می خوندیم که گیره از وسایلی که کمک میکنه که ما راحت تر بتونیم تو کارگاه کارمون رو انجام بدیم ( و البته خدا مخترع گیره رو هم بیامرزه)

ناگفته پیداست اقسام گیره هم داریم مثلا" همین گیر لباسی که خیلی به چشم نمیاد ولی خداییش کارش حرف نداره!

یه نمونه  دیگه هم اینه که مثلا" میری یه جایی و گیر میکنی و .....! و یا گیر می افتی ....!

یه نمونه دیگه اش هم همینه که مثلا" به خلق الله سر هیچ و پوچ گیر بدی و ....!

حالا بگذریم از کف گیر و گیر بکس و مشتقات اون....!

۳

ظاهرا" پیچ و گیره خداییش کارشون حرف نداره مث ماه میمونن ولی مصیبت زمانیه که این جناب گیر و پیچ دست به یکی کنن و قصد مردم آزاری داشته باشن! و یا بعضیا بخوان از این گیر و پیچ به کسی گیر بدن اونم از نوع سه پیچش( گیر باشه اونم نه یه پیچ، دو پیچ بلکه سه پیچ) خدا به داد برسه!

جون مادرتون اینقد گیر ندید! لااقل اگه گیر میدید از نوع ساده ش باشه نه سه پیچش که پدر صاحابشو در میاره

بابا یکی ما جوونا رو درک کنه داریم تلف میشیم اینقد به ریخت و لباسمون گیر سه پیچ ندین !

اینقد به موهامون گیر چند پیچ ندین!  آستین کوتاه می پوشیم گیر میدن بلند می پوشیم گیر میدن تو خونه میمونیم میگن طرف معتاده سوار موتور میشم میگن ولگرده موهامونو چپ بزنیم میگن چپیه راست بزنیم میگن راستیه سیخ بزنیم میگن خروسیه ....!

والله گیر دادن هم یه حدی داره! بعضی هستن به زمین گیر میدن به زمان گیر میدن به آب گیر میدن به برق گیر میدن کافیه یه چیزی باب میلشون نباشه اون وقته که .......!

جون هرکی دوس دارین بیاییم به کسی گیر سه پیچ ندیم

نه شما بگین بد میگم؟

قربونتون سایک

(این مطلبو به سفارش شرما نوشتم آخه هنوز جریان سیزده بدر یه جورایی تو دلش مونده!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سایک  | 

و صد البته پدر نیز کمرسی نداد در این وانفسای گرانی از جان مایه می گذاشت و علاوه بر شهریه دانشگاه مبالغی گزاف به حساب سیبای پسر می ریخت تا پسرک در ایام تحصیل لنگ نماند.

اتفاقا" آن سال پسر هرچه منتظر ماند در حساب سیبا خویش اثری از حوالجات ندید دلواپس گشته به عزم دیدار پدر و همچنین بهبود اوضاع اقتصادی راهی میده گشت .

پدر را دید الاغش را فروخته بارتنگی در بغل کنجی نشسته هذیان می بافد و لاطائلات می گوید.

از اطرافیان جویای حال شد، احوال گفتند.

بارتنگ از پدر گرفته درونش را می نگرد کلی دفتر می بیند از حساب روزانه گرفته تا دفتر کل و معین

در این اثنا پدر به گفتار می آید :

فرزندم ! این دفاتر را که می بینی حاصل عمرم باشد کلیه طلبهایم از اهالی را اینجا ثبت نموده ام زنهار که گم شود! این بگفتی و چشم از دنیا فرو می بندد.

پسر نیز دست از دانشگاه کشیده به دنبال مطالبات پدر می رود اما ....

روایت کنند که اکنون که 153 سال از آن ماجرا می گذرد اولاد و احفاد آن مرحوم هنوز کاغذ کهنه هایی در دست به در سرای اولاد و احفاد بدهکاران رفته طلب طلب می نمایند اما هر روز به بهانه ای دست خالی برگشته و در کنج دیوار کذایی روز گار می گذرانند و پشه می کشند.

این بود شرح ماوقع مد علی خدا بیامرز و اولاد و احفاد که از بس به این و آن نسیه دادند خود به گدایی افتادند و البته مد علی مشت نمونه خروار است و داستان بدهی و نسیه و طلب داستانی است که در این ولایت پایانی ندارد

عمرتان با برکت

راستی از اونایی که نظر دادن هم  متشکرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سایک  | 

راویان اخبار و طوطیان شکر سخن شیرین گفتار چنین روایت کنند که در ازمنه قدیم( حدود 153 سال قبل) مـــــد علی نامی( مخفف محمد علی) مالداری عظیم بود که در قریه عمادده از توابع سبعه لار روزگار می گذراند. این مـــــــــدعلی که در کار تجارت بود به مدد میراث پدری و صد البته پشتکار و تلاش و بی خوابی های فراوان قافله ای فراهم کرده بود عظیم مرکب از چند صد ا شتر که آواز زنگ آنها از قریه باغ شنیده می شد و گوش فلک را کر می کرد این قافله چنان بی دنباله بود که تی و دم ( ti o dom) نداشت به نحوی که سر قافله در میدان اصلی تنب شهرستو بود و ته قافله در رود خانه احمد سلطونی به چرا مشغول!

باری ؛ این مــــــــد علی اوان کار بار آوردی از جای های مختلف ، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد،  از پارچه ادویه جات و نباتات ( جمع جعلی نبات) و دواجات  و دیگ و دیگ بر گرفته تا کارت اینترنت و کارت شارژ موبایل و رادیو و صد البته بعضی مواقع دور از چشم مامورین رسیور و ماهواره.....

حجره ای عظیم داشت در تنب شهرستو جنب کارگاه باروت سازی استا عبدالله که ساعتی از مشتری خالی نمی شد.( به سبک مجمع روستای دشتی)

الغرض سالی به این منوال گذشت و اهالی مشاهده نمودند که از قافله کیلومتری اشتر هر روزا شتری آب می شود و از حجره نیز تعدادی اقلام کسر میگردید، احوال پرسیدند مـــد علی  پیری و ضعف را بهانه می کرد

تا اینکه سالی دیگر برآمد و دیدند قافله اشتر مـد علی به خری نحیف و مردنی تبدیل گشته و آن حجره عظیم کلا" به بارتنگ( با ضم ت) الاغ منتقل گشته نه آهی در بساط  او مانده و نه حوصله ای در خر لاغر و نحیف که حتی حال نداشت پشه های دمش را بجنباند.

.

بعد از مدتی مـد علی را دیدند که در سایه دیواری می نشیند ، به گوشه ای زل میزند و لام تا کام حرف نمی زند ؛اما بار تنگ را همچنان از خود جدا نمی کند کسان احوال می پرسند جوابی نمی شنوند!

این مـدعلی را پسری بود که در دانشگاه آزاد جیرفت درس میخواند و سالی یکبار به دیدن پدر می آمد......

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

خدا وکیلی آدم شاخ در میاره وقتی می بینه این همه بازدید کننده داره اما  دریغ از یه نظر

حالا اگه خواستین ادامه داستان رو بشنوین بگین تا بقیه شو هم بنویسم اگه نه هم که جل و پلاس جمع کرده در این وبک صاحاب مرده رو تخته کرده کرکره را پایین کشیده رو به قبله منتظر عزراییل بخوابیم

مصراع  شعر:

این دل شکسته بهتر!

آخه جانم  یه خورده تحرک هم بدک نیس()   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سایک  | 

دیشب خواب به چشممان نیامد که نیامد الا دمدمای صبح اونم هنوز گرم نشده والده ماجده ندای حی علی الصلاه درداد، از شما چه پنهون دیگه کلک آب ریختن تو دمپایی و یه خورده صورتو خیس کردن که مثلا" من وضو گرفتم هم کهنه شده و والدین به همه پیچ و خمهای دوره بچگی واقف شدن. الغرض بعد از کلی تف و لعنت به زمین و زمان بلند شده و دوگانه ای خونده نخونده غلت زدم  رو تشک ؛ هنوز پلک بهم نزده شرما هوار کشید که پاشو دایی جون اومد!

-         این وقت صبح مگه خواب دیده ؟ آخه الان چه وقت لار رفتنه؟

یادم رفت بگم قرار بود حالا که دایی جون یه ماشین نو گرفته یه دور باهم بریم لار هم خریدی کرده باشیم و هم دایی جان گارانتی ماشینو نمیدونم چی چی کنه

-         سایک! مگه هنوز ختستش، اورو که له بدش

( این رو دایی گفت البته با ته لهجه عربی که معمولا" کلمات رو عین عربای نجد از ته خرش( با کسر خا) ادا می کنه ) نگفتم دایی جان از جمله کسانیه که وقتی میاد ایران هنوز هم ساعتش رو تایم دوحه است ( به قول خودش)

 

بهر حال من و شرما ودایی و پسر دایی سوار بر ماشین به سمت لار حرکت کردیم جدا از اینکه دایی تو مسیر کلی تعریف کرد از مزایای ماشین ایرانی و وقتی هم حرف نزد ولوم نوار بستکی رو تا ته کشید بالا

با اون رانندگی عجیب غریبش خدا رحم کرد از دو راهی کرمسته هم رد شدیم و به چیزی نزدیم

نرسیده به لار مشاهده نمودم که ماشین هایی که از روبرو میان چراغ میزنند  و چشم و ابرو می تکانند و دست می افشانند؛ و متقابلا" دایی دست تکان می دهد چراغ میزند  که در بعضی مواقع با حرکات چشم و ابرو همراه هست  با خود فکر کردم :

عحب! دایی ما هم بله! این همه آشنا داره و ما ازون بی خبریم !

گفتم: دایی جان ماشاالله کلی آشنا داری؛ نکنه همه اینا بچه های دوحه هستن

دایی مثل همیشه جواب داد: خسال ته کله بزن ! ایی کر اشاره اتن که یعنی پلیس ویستده یعنی کمربندت باید وابنش. و خودش فی الفور کمربند رو محکم بست و من نیز!

میدونی به چی فکر میکنم به اینکه چرا حتی برای ایمنی خودمون هم باید فشار بالای سرمون باشه خیلی جالبه نه!

 یه لحظه به این جمله فکر کنین:

کمر بند ایمنی رو ببندین تا سالم بمونین اگه نبندین برای اینکه فکر سلامتی خودتون نیستین ما شما رو جریمه میکنیم( پلیس راهنمایی و رانندگی)

خیلی عجیبه ما برای ایمنی خودمون هم  نیاز به زور و اجبار داریم لطفا" یکی برای زنده موندن به ما زور بگه!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سایک  | 

پیرو فرموده والده ماجده مبنی بر قدغن نمودن استفاده از هرگونه وسایل موتوری با جمعی از رفقای گرمابه و گلستان که اونا هم  به چنین بلیه ای گرفتار شده بودن تصمیم گرفتیم محض تفریح هم که شده عزم کنیم که ورزشکار بشیم! خوب دیگه توفیقی بود اجباری که دست داده بود.

نشستیم و شمردیم: فوتبال، والیبال، جودو، بدنسازی، شطرنج و غیره!

هر یک از دوستان یه نوع ورزشی میگفت تا نوبت به این حقیر رسید که البته تو جمع دوستان یه دو تا پیرهن بیشتر پاره کرده بودم:

منم از اونجایی که اکثر بچه های قد و نیمقد محل رو میدیدم که تی شرتی چسبان پوشیده و بازوو پشت بازوی ورم کرده به رخ می کشن و استخوان ترقوه پرورش میدن پیشنهاد دادم بریم ورزش بدنسازی!

روز موعود لباس تنگ و چسبانی ( علی الظاهر مربوط به شرما) پوشیدم و با جمع دوستان سینه سپر کرده  و بادی به غبغب انداخته رفتیم دم در سالن ؛ از شما چه پنهون هر چه بیشتر نشستیم کمتر به نتیجه رسیدیم تا اینکه یکی از بر و بچه های به ظاهر خوش اندام بدنساز با پوز خندی اومد جلو و گفت:

حسنی به مکتب نمی رفت

اگر می رفت جمعه می رفت

داداش مث اینکه تو باغ نیستین فعلا" پرورش مرورش بی خی خی ! تعطیله

اعصاب همه خورده و خمیر؛ همونجا یکی از بچه ها گفت:

 حالا که بدنسازی تعطیل شده بریم ورزش مفرح جودو؛ تا هم ورزشی کرده باشیم و هم دمار از روزگار بعضی ها درآوریم!

با این نیت به شب نکشیده رفتیم مربی مربوطه را پیدا کردیم و جواب شنیدیم:

فعلا" تعطیله!

اصلا" بریم والیبال؛ هم قد آدم و بلند میکنه و هم ماه رمضون اسم و رسم دار میشیم میریم تو تیم و سکه بهمون میدن.( اینو یکی دیگه از بچه ها گفت)

به نماز خفتن نکشیده مربی مربوطه رو پیدا کردیم.

-         فعلا" که جایی واسه تمرین نداریم و معلوم نیست اصلا" تیمی راه بیفته یا نه!

یکی دیگه مث اینکه تازه دوزاریش افتاده بود که دنبال ورزش می گردیم گفت:

هی بابا ، شما هم عقلتون پاره سنگ ور میداره ، لابد زمین چمن و استادیوم رو نمی بینین. خوب بریم فوتبال، نون و آبدارتره و تازه معروف میشیم مثل رونالدینو

ساک بر دوش رفتیم به یه زحمتی هیات فوتبال رو پیدا کردیم و جواب شنیدیم:

الان که دیگه همه چی بهم خورده و ما دیگه مسوول نیستیم و تازه تیم میمی هم نداریم!

یک کلام ختم کلام بی خیال فوتبال

مثل همیشه شرما عین یه خروس بی محل پرید وسط و گفت: بابا بریم شطرنج

هرچند می دونست ما برای مارپله هم عقلمون قد نمیده!

دست از پا درازتر با پای پیاده برگشتیم خونه و قید ورزش مرزش رو زدیم و منتظریم که کی دوباره استفاده مجدد از موتورک آزاد بشه

همین

سایک و جمعی از دوستان سرگردان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سایک  |