تبليغاتX
ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

نوشته های طنز این وب را جدی نگیرید!(میده از نگاه طنــز)

مجسم کنید :

مردی به طول دو متر، با سبیلی تاب داده ، کف به دهان آورده ، نعره زنان  در حال که چوبی یا بهتر بگویم چماقی در دست به طول دو متر و کلفتی 2 اینچ در مقابلت چوب در هوا می چرخاند و قصد جانت را دارد! تو گویی کینه ای دارد دیرینه و یا شاید پدر کشتگی دارد و خونی به گردنت مانده

د یگر معلوم نیست ضربه به کجایت بخورد : دستت را قلم کند یا قلم پایت را پخش کند و شاید هم دنده هایت را خرد و خمیر نماید .  و جالبتر اینکه دور تا دور میدان صندلی چیده اند و گروهی انبوه کف می زنند و کل ( با کسر کاف) می کشند برای چه ؟ برای اینکه یکی بزند و دیگری نمیدانم کجای بدنش سیاه شود و احیانا" چماق به جای ناجوری بخورد و جر و دعوایی راه بیفتد و الخ! و البته در این اثنا ساز و نقاره هم صدایش گوش فلک را کر کرده و کسانی بی خیال سر و صدا زیر دل قوال زن نشسته و کیف می کنند و جالبتر اینکه آنکه ضربه می خورد با سر و صدای خُشن خُشن ( ضم خ ) تماشاگران  به سرش می زند که  دوباره برود و همین جور دور تسلسل!

 من که از تصورش زهره ترک میشم چه بسا دیگه بخوام برم روبروش شق و رق بایستم که  چند ثانیه بعد قلم پاهام رو با جارو برقی جمع کنن!

 

شرما می گوید این جزیی از مراسم سنتی ماست و بنده سایک نام از تعجب شاخ درمی آورم وقتی میگویند نوعی رقص است!

 

بله رقص است اما نه این نوعش که مادر و خواهر آدم را به عزایش بنشانند و گه گاهی عیش و عروسی را برای داماد و عروس کوفت و زهر مار کنند که دعوایی راه بیفتد و کشت و کشتاری و البته اگر هم راه نیفتد جای جای بدن افراد سیاه و کبود شوند و عده ای جان مبارکشان را به خاطر شادی من و تو به خطر اندازند که مثلا" عروسی است و دار بازی یا به قولی چوب بازی

رقاصی کجا و رقص دار بازی کجا؟

 

پاشو شرما بریم که من زهرم ترکید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت   توسط سایک  | 

سریع اومدم خونه  تی وی رو روشن کردم و ولوم رو کشیدم بالا که متوجه شدم والده ماجده با اشاره چشم و ابرو  ازم خواست صداشو کم کنم

کی بود این موقع ؟ ( اینو من گفتم)

و والده ماجده جواب داد: زن دایی گفت آماده شو بریم عروسی

گفتم: ولی الان چه وقت عیش ببخشید عروسی رفتنه ساعت ۱۲ شبه

گفت: تازه اول شبه ، همه تازه دارن راه می افتن

جل الخالق

.........

و با پای پیاده راه افتادن البته در دسته چند نفری

من وسایک تنها موندیم و بعد از کلی فکر 

آقا قرار شد ما هم بریم عروسی

با کی؟

با رفقای قدیمی به قول معروف یاران دبستانی

کجا؟

هر چی فکر کردیم به جایی نرسیدیم البته به این نتیجه رسیدیم که لااقل برای امشب جایی دعوت نشدیم

صدای ترانه بستکی از نوع جدیدش از دوسه تا خونه بلند بود و این حاکی از این بود که دو جا عروسی بود ( البته زنانه) تحقیق کردیم فهمیدیم مجلس حنا بندان مردونه هم برقراره اما خصوصیه ( به قول معروف چارتا مالیی خوشو دعوتن)

یکی از رفقا گفت : بابا حالا خودمون هم بریم کی به کیه ؟ کی می فهمه به کی گفتن به کی نگفتن

و شرما هم گفت: راس میگه دیگه تازه اگرم بفهمن کسی که ما رو بیرون نمیکنه( از شرما بعید بود این پیشنهادو بده )

پسر دایی ( خان دایی نه دایی جان البته) گفت: عمرا" ، ناخوانده به مجلس کسان سگ نرود. من نیستم

و من گفتم : حق با پسر داییه منم نیستم.

و دو باره نشستیم.

 خیالی نیست عروسی خودشون اختیارشو دارن صبر می کنیم تا فردا شب ( که اون رفیقمون گفت)

عوضش فردا شب چه بگن چه نگن من میرم تازه شام هم اونجا افتادم باز چه بگن چه نگن!

سایک گفت: بابا تا فردا شب کی زنده کی مرده؟ برای امشب یه فکری بکنین مردیم از بی کاری

 به این نتیجه رسیدیم با توجه به خراب بودن موتور پسر دایی با دو موتور بریم بلوار و به قول خودمون کوچه گردی

و رفتیم

ساعت حدود دو نیم نیمه شب 

مثل اینکه ما هنوز خسته نشدیم کوچه شلوغ پلوغ از موتورا

و جالب اینکه علاوه بر موتورا خواهران محترمه هم در دسته های چند نفری دارن از عروسی برمی گردن

......

ببخشید اصلا" من خودمم نفهمیدم برا چی این موضوع رو مطرح کردم( بی سوژگیه دیگه)

شما بی زحمت پیدا کنین پرتقال فروش را؟

تا فردا شب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت   توسط سایک  | 

اووووووه ه ه ه ..... پختیم از گرما!

به قول ننه خال  مث اینکه الان موسم خرک رنگن ها ( با ضم را)

جونم واستون بگه گرمایی اومده که مسلمان نشنود کافر نبیند!

گرد و خاک و غبار و بازم به قول قدیمیا برسات ( فتح ب ر ) و غیره تو گویی دست به دست هم دادن که دمار از روزگار خلق الله درآرن!

موسم خرک رنگن دیگه نمیشه کاریش کرد! کاش بودین و می دیدین و میکشیدین ( گرما رو میگم یه وقت فکرای ناجور نکنین ها!)

و باز جونم واستون بگه تو این مدت که نبودم کلی دلم واستون تنگیده بود راستشو بخواین با دایی جان رفته بودم مرکز استان که چش ننه خال رو جراحی کنیم ( کنن) البته فکر کنم به شما هم بدک نگذشت و از دست وراجی های من  راحت شدین!

تو این مدت که نبودم کلی وبای با کلاس اومدن که فکر کنم دیگه کسی واسه سایک و خاطراتش تره هم خورد نمیکنه از افسوس عماد گرفته  تا سلمو ( البته حیف شد وبک میده انصراف داد خدا به بازماندگانش صبر بده)

خوب بگذریم از مقدمه و این جور حرفا!

آقا مردیم تا ننه خال رو راضی کردیم تا چشاشو عمل کرد اونم فقط یکیش آخه به هیچ بهونه ای راضی نمیشد عمل کنه!

اول اینکه دایی جان با کلی شیرین زبانی اونو کشوند شیراز که :مادر جان بریم یه سر هم هوایی تازه کنیم و هم یه چک آپی

بعدشم تو شیراز با کلی الا التماس راضیش کرد که چشاشو به دکتر نشون بده که البته وقتی دکتر بهش گفت دوتا چشاش عمل می خواد کلی به دکتر بد و بیراه گفت و از خجالتش دراومد و البته دایی جان هم به موازاتش آب شد رفت زیر زمین ......

تا بالاخره با عمل یکی از چشاش راضی شد

دایی هم هاج و واج مونده که این سریال جومونگ چیه که  ننه خال حاضر نیس چشاشو عمل کنه و یه چن هفته ای قید سریال رو بزنه هر چی هم من بهش گفتم سی دیشو واست میگیرم بعدا" نگاه کن گفت: تو بد بی حساب اتکو از تلوزون ببنم چیدو ان!

بالاخره خدا رو شکر با یکیش راضی شد و قرار شد اون یکی رو هم بعدا" عمل کنه!

البته این ننه خال ما کلی هم تحلیل و تفسیر برای جومونگ داره که الان وقتش نیست و می ترسم باز صدای بعضیا دربیاد که این سایک دوباره پیرزن بازی درآورد و سر قصه رو باز کرد

پس تا باکس بعدی

 

به قول ما وبک نویسا نظر یادتون نره

حالا در باره چی ؟

من نمیدونم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت   توسط سایک  |