تبليغاتX
ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده)

نوشته های طنز این وب را جدی نگیرید!(میده از نگاه طنــز)

از شما چه پنهون ما سه نفریم البته بعلاوه یک، یعنی یه جورایی ۱+۳ که معمولا" همیشه با همیم به اتفاق موتورک و موبایلک و وبک حالا چه ربطی بهم داره بعدا" می فهمین و باز البته این گروه ما هیچ ربط به گروه های اتمی ۱+۵ و ... اینا نداره!

خوب دیگه نمیدونم چرا امشب قرار گذاشتم از خودمون براتون بگم

یه پسر دایی دارم که یه جورایی هنر منده و نقاشی و طراحی و خطش خوبه حالا چرا اینو میگم ؟ خداییش تو راهنمایی همیشه هنرش ۲۰ و ۱۹ بود ( حالا نمیدونم معلما چیزی بلد نبودن یا واقعا" نقاشی و خطش خوب بود )و البته علاوه بر اینا عشقش هم موبایله و خوب به فوت و فناش وارده مخصوصا" اگه نوکیا باشه!

یه دوست دیگمون البته فامیل نیستیم ولی از دوره راهنمایی که  با هم همکلاس بودیم یه جورایی رفیق موندیم این دوستمون هم هنرمنده البته از نوع موتوری! موتور رو برات باز می کنه و چش بسته می بنده ( این یکی دیگه خیلی لافه) خودش میگه نعوذ بالله خدای موتوره ( گردن خودش) هر چقد پسر دایی روحیه لطیفی داره این یکی خشن و جرجریه و کله شق!

اون بعلاوه یکی هم شرماست که تازگی به جمعمون اضافه شده هنرش درس خوندنه البته از نوع خرخونش ، در ضمن خیلی هم مارمولکه و البته عاشق رقص (البته از نوع بستکیش ببخشید اگه بدآموزی داره)

و خودم هم که از هنرای دنیا همین موتورکه و وبک و موبایلک

***

نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم که چی بنویسم که پسر دایی که فهمید با کمبود سوژه مواجه شدم گفت: میخوایی الساعه یه طراحی توپ بکشم بذاری تو وبکت مث توپ صدا کنه ؟!( خیلی نامرده این پسر دایی بعضی وقتا بدجوری می زنه)

در این اثنا بود که شرما در حالی که چپلن ننه خال دستش بود اومد و گفت :

بابا این که دلخوری نداره یه عکس از این بندارین بذازین تو وبک ببینین چه غوغایی میشه آخه این روزا به هر وسیله ای باید به وبک رونق داد دیگه!( نگفتم خیلی مارمولکه فکر کرده عصای چارلی چاپلینه)

خسال ته کله بزن با ا فکرت تو با ا عقلت باید خرگش ابدش اینو گفتم و یکی زدم پس کله ش

اون رفیقمون که عاشق بزن بزنه تا اینو دید اومد و البته تا ماجرا رو فهمید گفت:

بابا این که غصه نداره بیا تو این وبک صاحاب مرده ت بنویس با وجود مساعد بودن شرایط همه اطراف لااقل یه روز بارون اومده الا میده خودمون که کسی به فکر نیست  یا مثلا" اسم چارتا آدمو بنویس که مثلا" تو میده خودمون چه کارایی که نکردن و یه جورایی همه رو لو بده حالا راست و دروغش به کنار ( نه بابا این دیگه دست همه نالوطی های روزگار از پشت بسته)

گفتم : آدم چارتا دوست مثل شما داشته باشه دشمن نمیخواد

گفت: بابا بی خیال ! تو هم تازه مسلمونیت گل کرده کی به کیه

پسردایی گفت : خوب لااقل بنویس که مثلا" تو فلان مدرسه دانش آموزان تقلب ( تخلف) می کنن! هم اینکه میان نظر میدن هم اینکه یه خورده جرمش سبکتره

مث همیشه باز شرما مث خروس بی محل  پرید وسط و گفت:

هیچی که قبول نمی کنی پس بیا چن تا خبر درپیت بنداز تو وبک و چارتا مطلب هم از مطالب ارسالی دوستان ( یعنی من و پسر دایی و این رفیق جرجری ) بهش اضاف کن مگه ما چی کم داریم ....!

( خیلی نامردن اینا که میخوان منو اغفال کنن من از طرف این نامردا از جامعه بشریت عذرخواهی میکنم )

***

درسته که ما سوژه نداریم ولی ....

تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت   توسط سایک  | 

خسال تو کله بزن....! ( دایی بزرگوار حسابی از خجالت هر دوتایمان در آمد!)

مضحکه خواص شدیم و مسخره عوام

***

به خیال خام خودمون گفتیم فردا جمعه است و ( اگر چه برای ما هر روزمون جمعه است و بیکار داریم یلّلی تلّلی می خونیم) تخت می گیریم می خوابیم ،با این خیال شب تا نیمه نشستیم با اخوی بزرگوار ( شرما) پلی استیشن بازی کردیم و جاتون خالی کلی کنفش ( با کسرهی کاف و نون و فا ) کردم! البته گوش شیطون کر یه نماز صبح با جماعت هم زدیم تو رگ ( خدا قبول کنه)

هنوز زیر پلکامون گرم نشده بود که صدای پر تحکم والده ماجده بلند شد:

- سایک ، شرما بلند که خالوتو معطلُ!

***

تو نگو دیشب با هم نشستن و قرار گذاشتن که فردا یعنی امروز رو برن ما بل یا همون فسیل بل و خرک و رطب بیارن

دایی اومد البته با یه نفر ماهر تو کار فسیل بلدو و رطب واخچلنده با پربند و مغلب و تولک و بند و کوفت و زهر مار

بهر حال با کلی بدبختی و غرغر و چیزای دیگه بلند شده پاشنه کشیدیم و گیج و گنا راهی صحرا شدیم هوای شرجی اول صبح  خدا نصیب هیچ گرگ بیابون نکنه!

وقتی رسیدیم برای اینکه خودی نشون بدم به دایی جان گفتم:

مو خو شرما اِ دوتا فسیل وخچلنم و اشم قبولن؟

دایی در حالی که پوزخندی می زد:

- قبول !و البته زیر لب یه چیزی گفت و به گمانم گفت خسال کله ت

***

پدرمان درآمد و یه سطل هم پر نشد آخر کار نزدیک بود به غلط کردن بیافتیم آب از سر و کله امان مثل برون خورشتی پایین میریخت زیر چشی یه نگاهی به اون مرده انداختیم که مثل اره برقی به جوا خرکا افتاده بود شرما دیگه نای حرکت نداشت و حال و روز منم بهتر نبود...

آخرشم به غلط کردن افتادیم و کار رو تموم نکرده ولو شدیم رو زمین...

خسال تو کله بزن ، حیف نو ( ببخشید میده ای گفتم) حیف نون، به اینا هم میگن جوون ، ما هم سن و سال شما که بودیم جیری می کردیم و ....! هی بیچاره ها جوونای روغن نباتی

- تو دلم به دایی گفتم : خوبه اگه هیچکی شما رو نشناسه من یکی می شناسمت خدا پدر بابای خدا بیامرزتو بیامرزه که برات یه چیزایی جا گذاشت وگرنه خلالو هم بلد نبودی جمع کنی

***

اینطوری شد که :

مضحکه خواص شدیم و مسخره عوام

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

mabol = ما به معنی نخل یا فسیل و بل به معنی بریدن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت   توسط سایک  | 

حلقه محاصره توسط جومونگ روز به روز تنگتر میشه و به شهرهایی که دارن سقوط می کنن اضافه میشه رویای چوسان قدیم اینطور که بوش میاد داره تحقق پیدا میکنه، تسوجان علاوه بر اینکه نامردی کرد و لحظات آخر پدر خانمشو تنها گذاشت و علاوه بر اینکه خانمش در حال حاضر در حبس جومونگه خودشم حال و روز خوبی نداره ، امپراطور هم ظاهرا" دست از حمایت تسوجان برداشته و به وزیر اعظم گفته که بی خیال تسوجان، جومونگ پلتیک زده زن تسوجان رو به همراه جسد باباش فرستاده پیش شوهرش البته قبل از اون سوسانو از خجالت خانم تسوجان دراومده  کلی لیچار بارش کرده که این به اون در، بهر حال ....

***

والده ماجده در حالی که قبض تلفن تو دستاش بود گفت:

ببین سایک جان  طراحی ب 6 دیگه قصد نداره آپ کنه، میده چه خبرم مثل اینکه دیگه نا نداره بقیه وبکها هم به هکذا بیا و مردی کن تو هم دیگه آپ نکن ظاهرا" به قصد اعتراض به اینکه نظر نمیدن و باطنا" به خاطر هزینه بالای تلفن!

***

عروسی هم  رفتیم البته از نوع سومش

شام یه جا خوردیم و عروسیش یه جای دیگه رفتیم

البته ما نامردی نکردیم  اونی که شام داشت مراسم نداشت و اونی که مراسم داشت شام نداد 

***

نمیدونم بازم بیام یا نه ؟ شما دعا کنین بیام تا بیام

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت   توسط سایک  | 

آهنگ ملایم و پخش دسمال اونم تو عروسی یعنی قراره از داربازی و بزن بزن فاصله گرفته کمری بچرخانیم قری بدیم اونم با ارگ و احتمالا" نوای بستکی و یه خواننده ای که  به نظر اگه بدون موسیقی حرف هم بزنه یه نفر هم حاضر نیست واسه صداش وقتشو هدر بده

- اصلا" تو همبشه الکی انتقاد میکنی اگه صداش واسه خلق الله خوبه واسه تو هم خوبه ، اصلا" دوست نداری برو واینستا ( اینو شرما گفت)

نامرد کم مونده بود بزنه زیر گوشم ، اصلا" بیا و خوبی کن نه که تازگیا بهش رو دادم همینه دیگه! بی جنبه بی ظرفیت

بی خیال

جاتون خالی از چند صد نفری که اومده بودن عروسی خیلیا قر تو کمرشون مونده بود و بلند شدن واسه یه رقاصی دبش اونم از نوع سنتی و جالب اینکه دو برابر تماشاگرا داشتن می رقصیدن ما بقی هم دسمال کم اومد مثل خودم که ....

- خیلی دست و پا چلفتی ( اینو هم شرما گفت و دسمالی گرفت تو دستاش و رفت تو صف)

- آی گله دارم گله شو ده ندارم گله.... ( و خواننده هم این آهنگو میخوند و شما هم البته....)

----

از ویژگی های رقص این جوری اینه که کم کم ریتم آهنگا تند میشه و به موازاتش پیرترا و یه خورده جوونترا از دور میرن کنار

----

نور

صدا

دوربین

حرکت

- سیاه نرمه نرمه

- سیاه توبه توبه

آنچنان سینه می جنبانند و کمر می چرخانند و دستک می اقشانند که ارواح بابا ممد خردادیان

- سیاه مل خومونه ... سیاه

- سیاه زعفرانن......سیاه

- سیاه نرمه نرمه ( نه بابا دست بردار نیست)

یکی پشتک میزند و یکی وارو، دیگری آنچنان بلرزونی گرفته که اگه ولش کنی تا صبح می لرزه، یکی هم واسه اینکه از قافله عقب نمونه کمر و باسن می چرخاند و میگرداند که انگار تازه ایکس زده بالا و آن یکی هم آنچنان کشت ( با کسر کاف) و پیچ می خورد که انگاره فره فره خورده و اون یکی هم آنچنان بالا و پایین می پرد که تو گویی فنر قورت داده و هیچی جلودارش نیست  ( خداییش چشاتونو ببندین و برای یه لحظه مجسم کنین این منظره رو) و همه اینها در دایره ای به قطر ۶ متر اتفاق می افتد و جماعت هم به فاصله یک متری اونقدر سوت و کف و دست می زنند که خدا می داند....و البته گهگاهی به رسم ناکجاآباد کل ( با کسر کاف) میکشند و بشکن می زنند

- سیاه نرمه نرمه......سیاه

- خسال ته کله بزن ( یه پس کله ای زدم به شرما) تو که منده گش ارقصش خاب برو خودی نشو آده

- ......

همه چی یه طرف و بوی گند عرق یه طرف

یکی با دسمال کاغذی داره عرق بچه ها رو پاک میکنه، یکی با ضرب چوب و چماق داره دایره رفصو بزرگتر میکنه ( و البته کو گوش شنوا)

و بعد از تقریبا" یک ساعت آزگار 

باری ، در فاصله چند دقیقه رقص زیبای سنتی اگر چه با نوای بستکی جاشو به رقصی میده که نه جایی در فرهنگ ما داره و نه به زیبایی رقص ملایم و با وقار سنتیه

خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه

اللهم نعوذبک من همزات الشیاطین

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت   توسط سایک  | 

آخی

انشاالله بد به وجودتون نرسه

این روزا خیلی دوست دارم آپ بشم با کلی مطلب اما با این اتفاقات تلخ واقعیتش دل و دماغی واسه آدم نمی مونه یا چه جوری بگم اگه بخوام بازم خاطراتمو بنویسم باید از این اتفاقات تلخ هم بنویسم

راستش رو بخواین یه چن روزیه که دستام واسه نوشتن به کیبورد نمیرن تا اینکه امشب با کلی خواهش و التماس تونستم فقط دست راستمو قانع کنم دو کلوم بنویسه ( دسته چپه اینقد خودشو گرفته که انگار اصلا" فکر نمیکنه که واسه چی.......اصلا" بی خیالش)، بازم خدا را شکر دست راستم سالمه و لااقل برای امشب تونستم چار کلمه باهاتون درد دل کنم.

بعضی وقتا آدم دلش میگیره ؛ اونقدر که دوست داره یک دل پر بزنه زیر گریه؛ البته شرما اینجوریه ولی من هر وقت میخوام گریه کنم گریه م نمیاد ، نه که نمیخواد بیاد میخاد بیاد ولی نمیتونه اونوقته که سعی میکنم یه جای دنجی گیر بیارم و مث دیوونه ها هوار بکشم خدا نصیبتون نکنه

ببخشین خیلی وراجی کردم، باید برم آخه میترسم دست راسته هم وقتی ببینه تو این اوضاع و احوال بی ریخت (که دست آدم واسه آدم کلاس میذاره ) دارم وراجی میکنم واسه پستای بعدی همکاری نکنه و سایک بمونه با کلی مطلب و دو تا دست به درد نخور

فعلا"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت   توسط سایک  |