تبليغاتX
ســـــــــایه شــــرما ( ما پسران میده) - داستان سبیل زدن شرما!
نوشته های طنز این وب را جدی نگیرید!(میده از نگاه طنــز)

اينقد گرما فشار آورد که بالاخره والده ماجده اجازه استفاده از کنديشن( به قول دايي) گولر غازي( به قول زن دايي که به گمانم تا حالا دو سه بار سفر امارت رو زده بود تو رگ) صادر فرمود الغرض چفت و لنگرهای در سه دري ( که حالا شده بود يک دري) را کشيده کولر گازي رو روشن کرديم و منتظر جومونگ شديم. تا شروع فيلم هنوز خيلي مونده بود جاتون خالي نشستيم و کلي حرف زدیم و کلی چیپس و پفک خوردیم و کلی هم  خنديديم سه دری هم که  خنک خنک بود و منم مث ندید پدیدها یه جورایی با کولر حال می کردم. 

***

هي گفتم پشت لبش تازه سبز شده اينقد گفتم و گفتم تا اينکه  پسون پريروز که از حموم اومد بيرون ديدم تيغ زده اون يه ذره سبيل هم که داشته بي خيالش شده. شرما رو ميگم!

تو دلم گفتم  بابا سبيل درآورده که در آورده چرا گیر میدین دیگه ؟  حساب کردم ديدم که لااقل  تو اين وبک سه چار بار تا حالا به سبيلاش گير داده بودم  جداي از اينکه هر روز و هر ساعت جلو والده ماجده يه جورايي بهش سرکوفت مي زدم ، طفلک شرما!

اصلا" اين شرماي ما بنده خدا بد شانسه  قرار بود دايي جان ( که يکي از طرفداراي پر و پا قرص سبيلاي کلفته ) براي يه دو سه هفته اي بره شیراز به قول خودش " ننمو( ننه خال بنده) اشببرم شیراز یک چک آپی اشبکنم "؛ بنده خدا شرما هم فکر کرده بود که حالا موقعيت مناسبه هم دايي نيست و تا بياد سبيلاش دراومده و هم اينکه  تا بياد  براي بقيه خانواده  عادي ميشه و تا يه حدودي جو آروم ميشه اين بود که به فکر خودش زرنگي کرده بود و .....!

اما اينجاشو نخونده بود که دايي جان از هزارتا حرفش يکيش هم عملي نميشه...!

***

بهر حال نشسته بودیم که دایی جان با شش سر عیال مث آوار رو سرمون خراب شدن: دایی جان، زن دایی، ننه خال، 3 تا بچه قد و نیمقد.

-        یا الله

-        بفرما ( اینو والده ماجده به دایی گفت) مگه دور تو وانبسته؟(اینو به من گفت)

-        به نظرم شرما رفته بیرون یادش رفته درو ببنده (  من جواب دادم)

 دست بر قضا دايي يه جورايي عصباني بود نميدونم واسه چي؟

-          مگه نرفتي شيراز؟ ( والده ماجده گفت)

-          نه پتک دل امنااون! امگت ته امتحانيا تموون ببي بچيا هم شو ببرم ( دايي جواب داد)

-          ها، راست اگواش ، انده بهتره ( والده ماجده  گفت)

-          ..................................... ( سيگاري روشن کرد و اخمو نشست)

 يهو ديدم شرما اومد دم در که رسيد دايي جانو ديد عين گربه تام و جري آب شد ولو شد رو  زمين، چشاش تو چشای دايي قفل شد  و رمق شز دست و پا رفت!

-         س س  سلام

 دايي يه چند ثانيه اي هيچي نگفت اما مثل اينکه تازه متوجه شده بود گفت:

-    سلام و زهر مار، خسال ته کله بزن چرا چن دتيا سبيلت اتزت؟ خجالت بکش! يک دفه برو مانتو شلوار بر بکو ...............................................................................................................!

 مگه اجازه داد شرما حرف بزنه اصلا" اگه اجازه ميداد مگه شرما جرات داشت چيزي بگه ؟ تازه اگه جرات داشت چيزي بگه  مگه چيزي داشت بگه؟

( تو دلم خدا رو شکر می کردم که روزی  من بی خیال سبیل شدم دایی اونور آب بود. الهی شکر)

 بهر حال دخل هممون دراومد اينقد دايي جان  اندر فوايد سبيل داد سخن داد که مغز کلمو اشخه! اينقد هم اشگت زشته، نخوبن، اصلا" مرد و سبيل گشو، حالا خو زشت و گشي از دست افتده ....! که دلم ( با ضم ل) خسته اشکو!

 دايي کلي وعظ و نصيحت کرد خيلي چيزا رو گفت

ولي اينو نگفت که تو يه محيط در بسته که چن تاي ديگه نشستن ( و دست بر قضا کولر اونم از نوع گازیش روشنه ) نبايد سيگار بکشه!

اينو نگفت که نبايد با کفش رو فرش راه رفت!

اينو نگفت که نبايد پشت سر اين و اون حرف زد!

اينو نگفت که تا يه مشکلي پيش اومد نبايد خر  به خرمن بعضیا انداخت!

اينو نگفت که ......!( کلی چیای دیگه..)

 آره دايي خيلي چيزا رو گفت ولي خيلياي ديگه رو هم نگفت!

***

دلم به حال شرما سوخت، که نیومده خونه دم  در سه دری دست و پاش شل بد  جک اشزت اشنست و لام تا کام هم حرف اشنزت و دایی که ندونم از کجا شبارون تا ششاون دق دلیش لی سر شرما خالی اشواکو (با لهجه میده ای بخونین)

حيووني شرما

 و جومونگ رو هم نديديم

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت   توسط سایک  |